امضا:
پروردگار
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم
کجای کاینات میسوخت اگه دود از دل من بلند نمیشد؟ کدوم یکی از این حرومزاده های الکی خوش زندگی ما براشون مهمه؟ وقتی غصه دارم و دلم گرفته کدوم گوری هستن؟ دارن زندگیم رو تجزیه و تحلیل میکنن. تنها هنرشون همینه. ۱۹ سالم بود و کاری کرده بودم که داشتم تاوونش رو پس میدادم. لنگ پول بودم. بابام تازه سکته کرده بود. نمیخواستم بفهمه و حالش بدتر بشه. به دوستم گفتم به یکی از همین مثلآ فامیلها زنگ بزنه و وضعیتم رو براش توضیح بده. بهش بگه که به محض اینکه از این وضعیتی که توش گیر افتادم، خلاص شم پولش رو پس میدم. به محض اطلاع به بابام خبر داده بود!!! مشکلم که حل شد رفتم بهش گفتم آخه پ ف ی و س چرا این کار رو کردی؟؟؟ یه مشت مهمل تحویلم داد. گر چه آزموده را آزمودن خطاست ولی هزار بار از همین سوراخ گزیده شدم. دیگه بسه. این رو فهمیدم که فقط خودت باید به فکر خودت باشی. دل خوش کردن به اطرافیان احمقانه ترین کاریه که ممکنه از آدم سر بزنه. بلد نیستم تظاهر کنم. وقتی حالم از کسی به هم میخوره نمیتونم توی صورتش نگاه کنم و لبخند بزنم. اگه ببینمش حتمآ روش بالا میارم. اگه اینکار رو هم نکنم برخوردم انقدر بد میشه که جز دلخوری هیچی باقی نمیمونه. پس همون بهتر که نبینمشون. همین.
همه چیز ok شده البته فعلآ. بامبول درآوردن هاشون به جایی نرسید.
دیشب خواب بدی دیدم. خیلی بد. صبح که بیدار شدم خوشحال بودم که فقط یه خواب بوده. نمیدونم چرا این همه خواب میبینم. حتی اگه در طول روز هم بخوابم، باز خواب میبینم. گاهی وقتا فکر میکنم شاید به خاطر همین مساله ست که اغلب احساس خستگی میکنم؟ در طول روز خب بیداریم و یه سری فعالیت ها رو انجام میدیم و شب میخوابیم و تجدید قوا میکنیم ولی من سیر آفاقی و انفسی گسترده ای دارم که تازه وقتی میخوابم شروع میشه. کجاها که نمیرم؟ با چه کسایی که مجالست نمیکنم؟ چه کارها که ازم سر نمیزنه؟ و از این دست تا دلتون بخواد... خب معلومه بعد از یه عالمه جست و خیز که در عالم رویا از من سر میزنه صبح که بیدار میشم خسته تر از شب گذشته ام و خیلی وقتها پر از حسرت که چرا بیدار شدم و ای کاش باز میخوابیدم و رویا ادامه داشت. خیلی وقتها دنیای خوابهام از دنیای بیداریم زیباتر و خواستنی تر و رنگی ترِ. و البته گاهی هم خوابیدن به یه کابوس تبدیل میشه. کابوسی که روح رو پژمرده میکنه و تا مدتها ذهن رو درگیر نگه میداره. لعنت به کابوس. ازش متنفرم.
سرما خورده گی دهنم رو سرویس کرده. از طرفی فردا برای یه کار مهم باید برم تست اعتیاد بدم. اکیدآ توصیه شده هیچ گونه دارویی استفاده نکنم چون بعضی داروها تست رو مثبت میکنند و در نتیجه باید بدون استفاده از دارو با تب و لرز و سر درد و از همه بدتر آب ریزش بینی و هزار تا مصیبت دیگه بسازم.
پ.ن: آی سرررررررررررررررررررررررررررررررررررم
یادمه توی کتاب فارسی دبیرستان یه مطلبی بود در مورد دو تا رفیق که سوار کشتی شده بودن. اون وسط های دریا یکی از رفقا به علتی که یادم نیست ــ شاید توفان ــ پرت شد توی آب، رفیق دوم وقتی این صحنه رو دید خودش رو پرت کرد توی دریای خروشان!!! کاپیتان و ملوان ها قایق های نجات رو به آب انداختند و هر دو رو نجات دادند. بعد یه آدم با ذوقی از رفیق دوم پرسید (( چرا وقتی رفیقت افتاد توی دریا، تو هم پریدی توی آب؟ )) مرد یه نگاهی کرد و گفت: (( به او از خویشتن غایب بودم )). این حرف خیلی زیباست. به او از خویشتن غایب بودن. شاید اگه بگن آخر عشق چیه؟؟ جوابش همین جمله باشه. به او از خویشتن غایب بودن یعنی خود رو فراموش کنی و همه او بشی.
حالا غرض از ذکر این داستان، این بود که بگم سرما خوردم، چون تو سرما خورده بودی!!
سرما خوردی و هر چی اصرار کردم دکتر نرفتی. هر چی صبر کردم خوب نشدی. حالا این منم که به تو از خویشتن غایبم و ناگزیر سرما خورده. با این سرما خورده گی حال میکنم. عاشقانش میکنم.
پ.ن: هر چقدر اصرار بکنی حاضر نیستم در مساله ی سوپ خوردن (( به تو از خود غایب بشم )) و چون تو وقت سرما خوردگی سوپ خوردی من هم سوپ بخورم.
سعدی میگه:
عشق را یا مال باید٬
یا صبوری٬
یا سفر.
ولی من فکر میکنم یه جای قضیه لنگه، یعنی کامل نیست، شاید درستش این باشه:
عشق را یا مال باید٬
یا صبوری٬
یا سفر
با حشر.
تو نیستی و این تنهایی ماتم زده ام می کند
تو نیستی و سکوت جولان می دهد
نیستی و آرامش بر من می تازد و درونم را غارت می کند.
نبودنت یغماگری ست
که جز خاطره همه چیزم را نیست میکند
و خاطرت عزیز است
آنگاه که با یادت هماغوش می شوم.
با تو بودن ها لحظه اند،
سوار بر نور
روشنم می کنند،
میسوزانند و میگذرند
و باز من می مانم،
من،
و دلکی که به فردا خوش است.
سروده شد در دوم بهمن ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی