چند روزه که دارم فکر میکنم پنج نفری که دوست دارم باهاشون شام بخورم کیا هستند؟؟؟ خیلی فکر کردم و آدمهای زیادی توی ذهنم اومد، یکیش آزرمیدخت اسفندیاری بود. خانم محترمی که، مثل یه خواهر بزرگتر، نسبت به من بسیار لطف داشت ــــ مدت مدیدی ست که هوس عدسی کردم و چون به وصالش نمیرسم یاد این خانم افتادم که شبهای زیادی در خدمتشون عدسی خوردم و از فواید عدسی شنیدم ـــ، نفر بعدی بدون شک صادق هدایت گر چه میدونم بعد تر ها به عنوان بد ترین شام عمرم ازش یاد خواهم کرد!!! نفر بعدی نوشابه ی امیری که صداش برام خیلی خاطره انگیزه ـــ بجای کونا و لوسین و ... حرف زده ـــ نفر چهارم فروغ فرخزاد برای اینکه ازش بپرسم وقتی (( نگاه کن که غم درون دیده ام، چگونه قطره قطره آب میشود .... )) رو می سرود به چی فکر میکرد که این غوغا رو توی دل من بر پا میکنه هر وقت که می خونمش نفر پنجم هم ارنستو چه گوارا ست ترجیح میدم یه غذای چرب و چیل با هم بزنیم و بعدش با همون دستای چرب و چیل دو تا سیگار برگ هاوانا دود کنیم و مست مست سرود انقلابی بخونیم.
این فهرست همچنان در ذهنم ادامه دارد.
از همه ی اینها گذشته چیزی که واقعآ در آرزوش به سر می برم یه شب پر از آرامشه در کنار میم بانوی خودم. شام هم مهم نیست، اصلآ مهم نیست ـــ میم بانو رو می خورم ـــ .
