تبليغاتX
شاه خاموش

شاه خاموش

چند روزه که دارم فکر میکنم پنج نفری که دوست دارم باهاشون شام بخورم کیا هستند؟؟؟ خیلی فکر کردم و آدمهای زیادی توی ذهنم اومد، یکیش آزرمیدخت اسفندیاری بود. خانم محترمی که، مثل یه خواهر بزرگتر، نسبت به من بسیار لطف داشت ــــ مدت مدیدی ست که هوس عدسی کردم و چون به وصالش نمیرسم یاد این خانم افتادم که شبهای زیادی در خدمتشون عدسی خوردم و از فواید عدسی شنیدم ـــ، نفر بعدی بدون شک صادق هدایت گر چه میدونم بعد تر ها به عنوان بد ترین شام عمرم ازش یاد خواهم کرد!!! نفر بعدی نوشابه ی امیری که صداش برام خیلی خاطره انگیزه ـــ بجای کونا و لوسین و ... حرف زده ـــ نفر چهارم فروغ فرخزاد برای اینکه ازش بپرسم وقتی (( نگاه کن که غم درون دیده ام، چگونه قطره قطره آب میشود .... )) رو می سرود به چی فکر میکرد که این غوغا رو توی دل من بر پا میکنه هر وقت که می خونمش نفر پنجم هم ارنستو چه گوارا ست ترجیح میدم یه غذای چرب و چیل با هم بزنیم و بعدش با همون دستای چرب و چیل دو تا سیگار برگ هاوانا دود کنیم و مست مست سرود انقلابی بخونیم.

  این فهرست همچنان در ذهنم ادامه دارد.

از همه ی اینها گذشته چیزی که واقعآ در آرزوش به سر می برم یه شب پر از آرامشه در کنار میم بانوی خودم. شام هم مهم نیست، اصلآ مهم نیست ـــ میم بانو رو می خورم ـــ .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 10:58  توسط شاه خاموش  | 

۱ـ دلم خواب میخواهد. از این زندگی سگی حالم به هم میخورد. بغل گرم میخواهم، البته دارم ولی بیشتر میخواهم (( از صبح تا شب، از شب تا صبح )) و این تسلسل تا همیشه هی ادامه پیدا کند و هی ادامه پیدا کند حتی در صفحه ی بعد و بعد تر و ... ـــ بیش فعال شده ام، مثل سگ ـــ 

۲- مرده شور هیات داوران گلدن گلوب را ببرد، چطور دلشان آمد جایی که آنجلینا در کمال ... نشسته است، کیت وینسلت را شایسته جایزه اعلام کنند. اگر من داور بودم همه ی جوایز را به آنجلینا میدادم و همه ی جوایز را هم خودم اعلام میکردم و هر بار با او دست داده و رو بوسی میکردم. تازه از دیشب همش در این فکرم که ممکن است خالکوبی روی دستش اسم من باشد؟؟؟

پ.ن: نگین چیپ نوشتی که ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 14:33  توسط شاه خاموش  | 

سفر های استانی قدمتی به اندازه ی قدمت یوسف دارد !!!!!!!! احتمالآ سهمیه بندی و هدفمند کردن یارانه و ... ایضآ و از همه مهمتر به عنوان لباس مبدل کاپشن می پوشیده است.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 9:18  توسط شاه خاموش  | 

مدتی ست که خیلی ها از غزه نوشتند و گفتند و مینویسند و ... . در خصوص فلسطین شخصآ معتقدم که دیگه زخم کهنه ای شده و دردآور و باید یک بار برای همیشه، اساسی و ریشه ای حل بشه و اما غزه، فکر نمیکنم هیچ آدم منصفی که بویی از انسانیت برده باشه وضعیت اسفبار غزه دلش رو به درد نیاره و گونه هاش خیس نشه ـــ گر چه به جد معتقدم که این قضیه با احساساتی شدن حل نمیشه ـــ و هیچ گروه و دسته و حزبی رو سراغ ندارم، فارغ از ایدئولوژی از چپ و راست و مسلمون و مارکسیست، که آزادی خواه باشه و با اسرائیل مشکل نداشته باشه ولی از اونجاییکه هزار رنگ و هزار چهره اند هیچ وقت نتونستند بشینند و یه فکر اساسی کنند. کشتن و جنایت از هر طرفی که میخواد انجام بشه، فرقی نداره، قابل توجیه نیست و محکومه ولی هیچ کس نمیتونه حق دفاع مشروع رو از یه ملت بگیره و زیر سوال ببره، و ملت فلسطین با واقعآ با دست خالی قتل عام میشن.

 امروز عاشورا بود، حسین هزار و چهارصد سال پیش شهید شد و رفت و یزید و دار و دستش هم ایضآ. کسانی که به حسین و راهش معتقد هستند بدونند که حسین نه تو سرش میزد و نه گریه زاری میکرد و نه تعزیه راه میانداخت، حسینی رو که به ما شناسوندند اگه امروز بود دنبال راهی میگشت تا ظلم و بی عدالتی و  تبعیض و دودره بازی و ... رو  جمع کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 18:0  توسط شاه خاموش  | 

سارا انار دارد. دو تا انار دارد. انار آب دار دارد.

 دارا هیچ چیزی ندارد، البته جز الف قامت دوست.

پ.ن۱: وبلاگ شبلی آپ شد برای همین اسم پستها به روال عادی برگشت.

پ.ن۲ : شنیدم این دارا و سارا و حتی امین و اکرم اسمشون عوض شده!!! کسی میدونه چی شدن؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/14ساعت 12:1  توسط شاه خاموش  | 

بعد از یک هفته رفتم حموم، اونم به خاطر می اگو چون پنجشنبه ها روز شستشوی اونه، ولی ریشم رو اصلاح نکردم. نمیدونم این تنبلی و گشادی از کجا و کی و به چه خاطر حادث شده؟ یه هفته ست گندش رو درآوردم. چند شب پیش مادرم به خاطر یه سری مهمونه خاله زنک که به بهانه ی سر زدن ولی در اصل برای فضولی اومده بودن اینجا، اومد خونه ی من، آخر شب بردم برسونمش توی راه میگفت این چه وضعیه؟ این چه شکل و قیافه ایه برای خودت درست کردی؟ همش یا گربه روی شونه و بغلته یا ویراژ میده توی زندگیت، یه کم به زندگیت برس!! وقتی هم رسیدیم خونه ی بابام اینا، چون گشنه بودم خواهرم غذا آورد بخورم، مامانم از اونور اتاق گفت برو دستات رو با صابون بشور!!! خیلی بهم بر خورد، شام نخورده زدم بیرون و هر چی از پشت سر صدام کردن نموندم.

پ.ن: شاید حق داره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/12ساعت 18:2  توسط شاه خاموش  | 

حالم از این پست پایینی به هم میخوره ولی چون با سانسور مخالفم اونم خود سانسوری پاکش نکردم. در لحظات دنائت و لعامت و خباثت و ... تراوید و نگاشته شد.

پ.ن۱: هی یارو، همه ی این دنائت و لعامت و خباثت و ... که جانشین کرامت و مروت و سخاوت و شجاعت و ... شد تقصیر توست. می فهمی که چی میگم.

پ.ن۲: پ ن۱ یه جور چراغ سبز بود ها.

پ.ن۳ : پی نوشتها مخاطب خاص دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 16:2  توسط شاه خاموش  | 

ای عظیم، ای با ابهت، ای دست نیافتنی، ای که شب و روزم را به هم پیوند زده ای، ای که همه ی جهان حول تو میچرخد، ای هم گرم و هم خنک، ای نرم، ای که از تو سیر نمیشوم، ای که گاه جز تو هیچ نمیبینم، ای همه ی آمالم، ای خوشبو ، ای مشترک، ای بی پیرایه، ای رفیع، ای گود، ای میانه، ای خیلی دور خیلی نزدیک، ای بیمه دان... مرده شورت ببرد که از تو بهتر هم هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 1:6  توسط شاه خاموش  | 

در راستای پست قبلی امروز شبکه های مختلف جهان تصاویری رو بخش کردن که ماهواره ها از سرزمین (( ملکه ی برفی )) گرفته بودن. در این تصاویر پسرکی دور ملکه ی برفی، رندانه می چرخید و فریاد میزد (( ارضا شدم، ارضا شدم )). در همین راستا دانشمندان علت مرگ رو هم افراط در خوش به حال شدن اعلام کردن. قابل توجه خواهران و برادران کنار شومینه.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 19:20  توسط شاه خاموش  | 

دلم برف می خواد، برف زیاد، یه عالمه، قد خدا، نه از این برفهایی که نمی فهمی کی اومد و کی رفت و فقط حسرتش به دلت میمونه. همیشه دوست داشتم یه جایی باشم که پر از برف باشه، تا چشم کار میکنه برف باشه و برف و برف... و درخت های سوزنی برگی که توی سرما هم سبزند. ملکه ی برف ها حتمآ یه همچین جایی زندگی میکنه. یه عالمه برف و درخت سبز بلند و ملکه برفی و من. دلم میخواد توی اون سرما ملکه ی برفی بیاد کنارم و توی چشمهام نگاه کنه،با یه لبخند سرد که نقش بسته روی لبهاش، لبهای قرمزی که تنها نشونه ی حرارت و گرماست. بهم بگه: (( تو که این همه از سرما بدت میومد، اینجا چکار میکنی؟ )) و منم گوشم رو ببرم نزدیک گوشش و در حالی که میلرزم ــــ لرزشی که نمیدونم بر اثر سرماست یا هیجان ــــ زمزمه کنم (( شیدا شدم، شیدا شدم )) و اون آغوشش رو باز کنه و ... فرداش جماعت پای شومینه میگن بیچاره از سرما مرد.

بعد نوشت: شعر زیر از ایرج جنتی عطایی ست،

تو روزنه ی نوری

            در خانه ی ظلمت پوش

دیباچه ی آوازی

             بر متن شب خاموش

چیزی به من از باران

            چیزی به من از پرواز

                      چیزی به من از گریه

                               چیزی به من آغاز

                                می بخشی و میخوابی

                                             در بستری از اعجاز

میمانم و می رویم در سنگر یک آغوش،

                            بر متن شب خاموش

شب حوصله می سوزد

         وقتی که تو در خوابی

             ظلمت همه ی دنیاست

                     وقتی تو نمی تابی

                             تندیسه ی تنهایی

                                در خوابی و زیبایی

                                        مهتابی و بر پیکر

                                             دوری و همینجایی

                                                  در خانه ی ظلمت پوش

چیزی به من از باران

        چیزی به من از پرواز

              چیزی به من از گریه

                     چیزی به من آغاز

 میبخشی و میخوابی

         در بستری از اعجاز

میمانم و می رویم در سنگر یک آغوش،

                              بر متن شب خاموش

تو روزنه ی نوری در خانه ی ظلمت پوش

دیباچه ی آوازی بر متن شب خاموش

                                    در سنگر یک آغوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 22:18  توسط شاه خاموش  | 

شبلی آخرین پست رو نوشت. البته امیدوارم این فقط یه عنوان باشه و دوباره آپ کنه. نمیدونم چی باید بگم؟بگم دعا کنید؟ انرژی مثبت بدید؟ بدترین احوال وقتیه که باید کاری کنی ولی نمیتونی. حالم بده، خیلی بد.

شبلی تو دوست خیلی خوبی هستی.

پ.ن: تا روزی که شبلی آپ نکنه اسم پستهای این وبلاگ رو (( در آرزوی آمدن شبلی )) میگذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 9:35  توسط شاه خاموش  | 

 زمان ایستاده بود

         آنگاه که بر پیله ام،

                         پیله نمودم 

                            و تنهایی درونم را بالغ کرد.

 ـــــ آبستن حادثه یی دیگرم...

 و اکنون،

بی قراری را قی میکنم بر دامان باکره گان جهان

که بوی گندشان هرزه گان را می تاراند،

 و قدیسین را حواله میدهم به آلت گربه ام

باشد که پاک گردند ،

                               آمین.

پ.ن: سروده شده در یکم دی ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی 

بعد نوشت: شیدا شدم، شیدا شدم، شیدا شدم، شیدا شدم، شیدا شدم ...

 من او بُدم، من او شدم، با او بُدم، بی او شدم،

در عشق او چون او شدم، زین رو چنین بی سو شدم

شیدا شدم، شیدا شدم، شیدا شدم، شیدا شدم، شیدا شدم، شیدا شدم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 22:31  توسط شاه خاموش  | 

 
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: