تبليغاتX
شاه خاموش

شاه خاموش

امروز صبح سازمان هواشناسی اعلام کرد تا آخر هفته خبری از بارش برف و بارون نیست ولی من دیشب خواب دیدم وسط هفته برف میباره، اونم چه برفی!! 

بعد نوشت: یلداتون مبارک. این چند سال اخیر همه ی شبای یلدا برام پر از خاطره بوده. با میم بانو قرار گذاشته بودیم که هر سال شب یلدا (( ادوارد دست قیچی )) تماشا کنیم. افسوس ... انگار امسال شب یلدا رو باید با می اگو بگذرونم. خودم که پ ر ی و د روحی شدم، شاید رفتم یه گربه ی ماده برای می اگو پیدا کردم امشب رو خوش باشه. میگن پدرا شب عروسی پسراشون آی حال میکنن آی حال میکنن، شاید امشب می اگو رو داماد کنم و از این حال بهره مند شم. گرچه هنوز براش زوده و بچه ست. روان شناسا میگن آشنایی با اینجور مسائل تو سن و سال پایین رو بچه اثر سوء میذاره منم که یه پدر متعهد و تمام سرمایه من همین یه پسر

بعدتر نوشت: اولین شب یلدای تنهایی من گر چه خوش آمد گویی من به ت خ م ت هم نیست ولی بازم خوش اومدی

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 8:25  توسط شاه خاموش  | 

توی وبلاگ برفی یه تست خود شناسی دیدم. به سوال هاش جواب دادم و نتیجه این شد که:

عارف

(تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، احساسی)

تو یک تیپ "عارف" هستی، مهربان، خردمند و بخشنده. مثل بودای فرزانه، تو می توانی سخنران تاثیر گذاری باشی و می توانی استعدادهای خلاقانه ات را در راه پیشبرد اهدافی که قلبت برایت تعیین کرده است - و نه عقلت – بکار ببری.

ولی مراقب باش که دوستانت از این طبیعت آرام تو سوء استفاده نکنند. که این درست همان بلایی بود که بر سر مسیح آمد!

پیش از هرچیز دیگری، تو دوست داری که هماهنگ با جریان زندگی پیش بروی. ضمناً احتمالاً چیز دود کردنیی در این دنیا نمونده که تو دود نکرده باشی!! خیلی باحاله!!

آهان! راستی پرحرفی رو هم خیلی دوست داری!! این هم باحاله!

پ.ن: باید اعتراف کنم که نتیجه ی این تست خیلی به (( من )) نزدیک بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 11:12  توسط شاه خاموش  | 

اینجا یه چیزی دیدم که من و با خودش برد به اعماق درون

 

 

 

این مرد عشق من می باشد.

اینم عکسهاش

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/18ساعت 9:44  توسط شاه خاموش  | 

بعد از باران هایی که ندیدم، آفتاب چه دلچسب است.

پ.ن۱: سلام زندگی.

پ.ن۲:

ای لولیان ، ای لولیان ، یک لولی دیوانه شد
تشتش فتاد از بام ما ، نک سوی مجنونخانه شد

من که ز جان ببریده ام ، چون گل قبا بدریده ام
زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

ای آتش آتشفشان ، این خانه را ویرانه کن
این عقل من بستان ز من ، بازم زسر دیوانه کن

خامش کنم ، فرمان کنم ، وین شمع را پنهان کنم
شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/13ساعت 9:54  توسط شاه خاموش  | 

بابا جون مادراتون ساعت ۳ نصفه شب وقت مناسبی برای شماره ی اشتباهی گرفتن نیست، دقت کنید. تازه وقتی یه بار اشتباه گرفتی و حرف نزدی دوباره چند دقیقه بعد همون شماره رو میگیری که چی بشه؟ معجزه رخ بده؟ آخر سرم سلام که نمیکنی، مثل طلب کارا میگی فلانی هست بعدم بدون عذر خواهی و هیچی تق گوشی رو قطع میکنی؟ آخه مردک ... به امثال تو چی باید گفت؟ خیلی خودم رو کنترل کردم که دیشب شماره ی یارو رو نگیرم و هر چی از دهنم در میاد بارش نکنم، البته بیشتر به خاطر می اگو این کار رو نکردم چون آروم خوابیده بود و نخواستم با داد و بیداد بیدارش کنم.

پ.ن: دستم به یارو نمیرسید ولی نزدیک بود به جای اون گوشی رو به ماتحت خودم فرو کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/05ساعت 8:27  توسط شاه خاموش  | 

دیشب می اگو رو بردم کلینیک دامپزشکی. از چشماش همش یه چیزی مثل چرک درمیومد. دو تا آمپول بهش زدن و دو تا قطره هم برای چشماش دادن که هر دوازده ساعت باید بریزم توی چشمش. ۱۴ هزار تومن پیاده شدم.

پ.ن: دیشب همش فکر میکردم اگه یه روزی بچه داشته باشم حتمآ روانی میشم از بس که دوستش خواهم داشت و با این دوست داشتن حتمآ حتمآ اون رو هم دیوانه میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 8:20  توسط شاه خاموش  | 

چشمای می اگو باز شده، دستاش هم عیب و ایرادی نداشت، انگاری هنوز استخوناش محکم نشده بود، به هر حال الان حسابی سالم و سر حال می باشد. تازه از دیشب یاد گرفته جیش و ایناش رو میره توی جعبه ی پر از شنی که براش گذاشتم می کنه.گربه ی سفیدی که توی پست قبلی گفتم راستی راستی مامان می اگوئه ولی یه ذره حس مادرانه نداره انگار. روزی یک یا دو بار میاد پشت پنجره و میو میو میکنه تا من میاگو رو ببرم پیشش. بچه ی زبون بسته تا مادرش رو میبینه بدو بدو میره زیرش ولی مامانه نمیذاره شیر بخوره و فقط چند تا لیسش میزنه و بعد میپره روی دیوار و میره و دیگه هم پیداش نیست. مادره از اون پتیاره های روزگاره. ضمنآ لازم به ذکر میباشد که اون یه باری هم که میاد سر بزنه ساعت ۲ نصفه شب یا چیزی همین حدوداست. دیشب درست ساعت ۲ بود. به حدی میو میو کرد که ترسیدم همسایه ها بیدار شن. مجبور شدم پاشم می اگو رو ببرم پیشش ولی همون سناریو تکرار شد و بعد از بی خواب کردن من گذاشت رفت. خلاصه دنیایی داریم با این بچه گربه.

پ.ن: خوشحالم که با احساس ترین دختر دنیا رو میشناسم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 21:42  توسط شاه خاموش  | 

 
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: