چهارشنبه صبح که داشتم میرفتم سر کار توی پارکینگ کنار ماشینم چشمم به یه کارتون خالی افتاد که یه جونور کوچولوی پشمالو توش بود. جلوتر رفتم و دیدم که یه بچه گربه ی فسقلیه که هنوز چشماش هم بسته ست. کز کرده بود گوشه ی کارتون و خبری هم از مادرش نبود. رفتم و یه کم شیر ریختم توی یه ظرف کوچولو و آوردم گذاشتم جلوش چند لحظه ی بعد سرش رو کرد توی ظرف شیر و شروع کرد به خوردن. من هم با خیال اینکه مامانش میاد و بهش رسیدگی میکنه رفتم سر کار. شب که برگشتم چشمم به کارتون خالی افتاد و ظرف شیر که تقریبآ دو سومش نبود. فکر کردم مامانش اومده و بردتش ولی وقتی میخواستم در پارکینگ رو ببندم دیدم وسط پارکینگ نشسته و دمش رو جمع کرده زیرش و داره چرت میزنه. جایی که نشسته بود جای خیلی خطرناکی بود هر لحظه ممکن بود یه ماشین بیاد و له و لوردش کنه، با توجه به اینکه خبری هم از مامانش نبود و بچه گربه ی دیگه ای هم اون دور و اطراف پیدا نکردم احتمال دادم مامانش مرده. البته یکی از دستاش هم کمی لنگه یعنی یه جوری انگار نرمه. شاید مامانش به خاطر معلولیتش ولش کرده باشه که البته بسیار بعیده. خلاصه اینکه آوردمش توی خونه. یه کارتون بزرگ که کفش پر از روزنامه ست الان لونش شده و یکی از شلوار گرمکن های قدیمی من هم لحاف و تشک و ... ایناش. دیشب هم کمی شیر گذاشتم جلوش که یه نوکی بهش زد ولی زیاد نخورد. امروز صبح که بیدار شدم دیدم جیش کرده. روزنامه هاش رو عوض کردم و بعد یه گشتی توی نت زدم و تازه فهمیدم که بچه گربه تا حدود ۲۰ روزه گی نمیتونه با زبونش شیر رو از توی ظرف به درستی بخوره و بهترین راه استفاده از سرنگه. تازه طریقه ی درست بلند کردنش رو هم یاد گرفتم. باید مثل مادرش از گردن گرفت و بلندش کرد با این همه خیلی مادر ناشی هستم. گرچه گربه داشتم و گربه بازی کردم ولی همشون بالغ بودند. تا حالا از بچه گربه ی یتیم نگهداری نکردم. امروز بعد الظهر بردمش توی حیاط که یه هوایی بخوره. یه گربه ی سفید بزرگ پیدا شد و شروع کرد به میو میو کردن و بعد زل زد به می اگو ـــ اسمش رو گذاشتم می اگو ـــ فکر کردم شاید مادرش باشه برای همین ازش فاصله گرفتم ولی گربهه به حالت شکارچی ها یواش یواش و پاورچین بهش نزدیک میشد و با کوچکترین حرکت من فرار میکرد و میرفت روی دیوار. وقتی قایم میشدم دوباره نزدیک میشد. دفعه ی آخر به حدود یک متریش رسیده بود و حالت پرش گرفته بود، دیدم که نه بابا مادر کدومه الانه که میاگو رو یه لقمه ی چپ کنه و یه آبم روش. با یه حمله ی اساسی تار و مارش کردم و می اگو رو هم زدم بغل و آوردمش توی لونش. حالا گربه سفیده هی میاد لب تراس و میخواد بیاد توی تراس که من میبپرم و نمیذارم. البته هیچ صدایی در نمیاره و خیلی یواش میاد. دوباره شک کردم که شاید مامانش باشه؟ نمیدونم باید چکار کنم؟ از یه طرف دیگه از شنبه که میرم سر کار باید چکارش کنم؟ خونه ی بابام اینا که نمیشه بردش چون مامانم نمیذاره. برنامه ی خودم این بود که صبح غذاش رو بدم و بعد بذارمش توی تراس بازی کنه تا شب که بر میگردم ولی با این اوصاف اگه بذارمش توی تراس گربه سفیده ترتیبش رو میده؟ عواطف وا مونده ی من هم که لطیف. نمیدونم. به هر حال هر کی اطلاعاتی از نگهداری بچه گربه ها ی یتیم داره لطفآ بگه و به من کمک کنه.
پ.ن: این بچه گربه با زبون بی زبونی به من میگه: میتوانی تو به من زندگانی بخشی، یا بگیری از من آنچه را میبخشی.
