تبليغاتX
شاه خاموش

شاه خاموش

تمامی غرورم

مداومتی بیهوده شد

                    و شاسی های تکرار را فشردم

    بوق بوق بوق

    بوق بوق بوق

__ طبل رسوایی ام کوفته خواهد شد

             می دانم

                   و این رازیست

                          که از انتظار آموخته ام

  آه که از دانسته چه سود

      وقتی عقل پایمال دیوانگی ست

پ.ن: سروده شد در بیست و هشتم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 15:36  توسط شاه خاموش  | 

سکوتی هزار رنگ را دیدم. سکوت مطلق، و باد بی صدا میوزید. دل پر از اضطراب، در کابین هوس روان بود به ناکجایی که هنوز نمیدانم و چشمهایم جز هیجان هیچ نمیدید. آرزویم نرم تر از همیشه در دستم بود و با هر پیچ، زندگی از من جا میماند. غروب پهن میشد و تشویش خاصیتش بود. صدای امواج، صدای قاصدان خدا بود و صدای من لرزان و موسیقی لا لا  لا لا  لا لا ... و خدا عاشق شد.

پ.ن:شعری از نزار قبانی تقدیم به تو: 

قصیده الحزن   

ترجمه: هادی محمد زاده                  

عشقت به من آموخت که اندوهگین باشم
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد

مي دانم بانوي من! بدترين عادات را عشق تو به من آموخت
به من آموخت
که شبي هزار بار فال قهوه بگيرم
و به عطاران و طالع بينان پناه برم

به من آموخت که از خانه بيرون زنم
و پياده رو ها را متر کنم

و صورتت را در باران ها جستجو کنم
و در نور ماشين ها
و در لباس هاي ناشناختگان
دنبال لباس هايت بگردم

و بجويم شمايلت را
حتي! حتي!
حتي! در پوستر ها و اعلاميه ها!                                                                                               
عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم
در جستجوي گيسوان کولي
که تمام زنان کولي بدان رشک برند

به جستجوي شمايلي در جستجوي صدايي
که همه ي شمايل ها و همه صداهاست

بانوي من!
عشقت به سرزمين هاي اندوهم کوچاند


که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام
و نمي دانستم
که اشک انساني است

و انسانِ بي غم
تنها سايه اي است از انسان...

عشقت به من آموخت
که چون کودکي رفتار کنم

و بکشم چهره ات را با گچ
بر ديوار

و بر بادبان قايق صيادان
و ناقوس هاي کليسا
و صليب ها.

عشقت به من آموخت
که چگونه عشق
جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد

به من آموخت وقتي که عاشقم
زمين از چرخش باز مي ماند

چيز هايي به من آموخت
که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودم

افسانه هاي کودکانه خواندم
و به قصر شاه پريان پا گذاشتم

و به رويا ديدم که رسيده ام به وصال دختر شاه پريان
دختري با چشم هايي روشن تر از آب درياچه هاي مرجاني
لبانش خواستني تر از گل انار
خواب ديدم چون سوارکاري تيزرو دارم مي ربايمش
خواب ديدم سينه ريزي از مرجان ومرواريد هديه اش کرده ام
بانوي من! عشقت به من آموخت هذيان چيست
به من آموخت که عمر مي گذرد ...
و دختر شاه پريان پيدايش نمي شود ...

عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا

در درخت زرد و بي برگ زمستاني
در باران
در طوفان

در قهوه خانه اي کوچک
که عصر ها در آن
قهوه ي تاريک مي نوشيم

عشقت به من آموخت که چگونه
به مسافرخانه ها و کليسا ها و قهوه خانه هاي بي نام پناه برم

عشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غريبان مي افزايد

به من آموخت که
بيروت را زني فريبنده ببينم

زني که هر شامگاه زيبا ترين جامه اش را مي پوشد
و غرق در عطر
به ديدار دريانوردان و پادشاهان مي رود

عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم
عشقت به من آموخت که چگونه غم
چون پسري با پاهاي بريده
بر راه « روشه» و « حمرا» مي خوابد.....

عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 10:18  توسط شاه خاموش  | 

زندگی گندتر از این نمیشه

پ.ن: حالم از هر چی انتظار به هم میخوره 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 12:21  توسط شاه خاموش  | 

میگم این زندگی خیلی قشنگه ها!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/23ساعت 13:48  توسط شاه خاموش  | 

مطلبی با همین عنوان در وبلاگ ملکه هست که بسیا بسیار بسیار مهمه، خواهش میکنم بخونید و در صورت امکان کمکش کنید.

لینک مطلب http://eterafatemalake.blogfa.com/post-11.aspx

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 10:54  توسط شاه خاموش  | 

دیروز سالمرگ چه گوارا بود.

پ.ن: با تشکر از نازلی برای یاد آوریش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 20:5  توسط شاه خاموش  | 

 توسط کژال به بازی «سرگذشت کتاب خوانی من» دعوت شدم. راستش قبل از این اینکه سواد داشته باشم یه سری کتاب بچه گونه داشتم مثل سری کتابهای لورل هاردی و یه کتاب دیگه هم داشتم که اسمش یادم نیست. در مورد یه سرباز چوبی بود. از این سربازهای انگلیسی که در کاخ باکینگهام عین چوب خشک وایسادن. اگه کسی اسم این کتاب یادشه به من بگه. وقتی رفتم کلاس اول و سواد دار شدم پشت جلد همه ی کتابهام بجای اسم خودم مینوشتم (( راکی بلبوی)) آخه اون زمان راکی خیلی روی بورس بود. یادمه خیلی زود شروع به خوندن کتابهایی کردم که برای سنم خوندنشون زود بود از اولینشون ((چگونه انسان غول شد)) بود. هنوز ابتداییم تموم نشده بود که مقدمه ای بر رستم و اسفندیار از  شاهرخ مسکوب رو خوندم. همون سالها بود که رفتم نمایشگاه کتاب و یه کتاب از هانا آرنت به نام انقلاب مجارستان رو بر داشتم که بخرم. آقای کتاب فروش یه نگاهی به کتاب کرد و بهم گفت این کتاب برای سن تو مناسب نیست و یه کتاب که دستش بود رو به من داد و گفت بیا این کتاب و کتابی رو که خودت برداشتی هر دوتا رو من بهت هدیه میدم. کتابی که بهم داد اسمش محشر صغری بود از یه نویسنده ی اروپای شرقی. داستان یه نویسنده ی معروفه که حزب ازش میخواد خودش رو به عنوان اعتراض آتیش بزنه و ... حالا حساب کنید من نهایتآ ۱۲ سالم بوده که این کتاب رو خوندم. شانس آوردم افسردگی نگرفتم. هر چی بزرگتر میشدم علاقم به کتاب بیشتر میشد و پول تو جیبیم کفاف این همه اشتیاق رو نمیداد در نتیجه به کتاب دزدی متوسل شدم. یه بازار روبروی دبیرستانمون بود که چند نفر اونجا کتاب دست دوم میفروختند. شنبه ها زنگ وسط ورزش داشتیم. از دبیرستان میزدم بیرون و پروژه ی کتاب دزدون رو اجرا میکردم. یادش به خیر خیلی وقتها تا صبح نمیخوابیدم و کتابی رو که ظهر دزدیده بودم، میخوندم. همینجوری دوستی من و کتاب ادامه داشت تا امروز که دستم توی جیب خودم رفته و کتاب جزء لاینفک سبد خانوار شده. اما در مورد بهترین کتابهایی که خوندم باید بگم که نمیشه گفت کدوم کتاب بهترین بوده، عقاید یک دلقک رو خیلی دوست دارم، ناتور دشت، چگونه فولاد آبدیده شد، سمفونی شبانه ی ارکستر چوب، چاه بابل، زاده ی آزادی و ... در کل باید بگم که کتاب خوب زیاد خوندم.

من ملکه و پریسا و رقاصه و هستی و نازلی و شبلی و گندم و همه ی کسایی رو که توی لیست پیوندهام هستند، به این بازی دعوت میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/15ساعت 15:35  توسط شاه خاموش  | 

نمیدونم چرا این همه دلم میخواد جوش چرکی بترکونم؟ وقتی از دو طرف می گیرم و فشارش میدم و فرتی چرکش میزنه بیرون انگار که یه حرکت انقلابی انجام داده باشم، پر از خوشی میشم!!!!! از بخت خوب یا بد، من جوش جوشی نیستم یعنی از اولشم نبودم ولی همون تک و توک هایی رو که میزدم خودش غنیمت بود. امروز یه خانمی اومده بود پیشم که پشت لبش یه جوش چرکی گنده داشت از اول تا آخر نفهمیدم چی گفت همش داشتم به پشت لباش نگاه میکردم. دلم میخواست با یه حرکت بپرم روش و ترتیب جوشش رو بدم ولی خوب حیا اجازه نداد.

پ.ن: هر چی میکشم از این ماخوذ به حیا بودنه!!

پ.ن: ترکاندن انواع و اقسام جوش،  دمل، کورک و ... در اقصا نقاط بدن با کمترین هزینه و بصورت سر پایی، نشسته، دراز کش یا هر مدل دلخواه دیگر در سریع ترین زمان ممکن پذیرفته میشود.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 14:3  توسط شاه خاموش  | 

کی میدونه هر قطره ی اشک، چند می ارزه؟

پ.ن: شاید سرمایه دار بودم و خبر نداشتم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 12:25  توسط شاه خاموش  | 

 
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: