سکوتی هزار رنگ را دیدم. سکوت مطلق، و باد بی صدا میوزید. دل پر از اضطراب، در کابین هوس روان بود به ناکجایی که هنوز نمیدانم و چشمهایم جز هیجان هیچ نمیدید. آرزویم نرم تر از همیشه در دستم بود و با هر پیچ، زندگی از من جا میماند. غروب پهن میشد و تشویش خاصیتش بود. صدای امواج، صدای قاصدان خدا بود و صدای من لرزان و موسیقی لا لا لا لا لا لا ... و خدا عاشق شد.
پ.ن:شعری از نزار قبانی تقدیم به تو:
قصیده الحزن
ترجمه: هادی محمد زاده
عشقت به من آموخت که اندوهگین باشم
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد
مي دانم بانوي من! بدترين عادات را عشق تو به من آموخت
به من آموخت
که شبي هزار بار فال قهوه بگيرم
و به عطاران و طالع بينان پناه برم
به من آموخت که از خانه بيرون زنم
و پياده رو ها را متر کنم
و صورتت را در باران ها جستجو کنم
و در نور ماشين ها
و در لباس هاي ناشناختگان
دنبال لباس هايت بگردم
و بجويم شمايلت را
حتي! حتي!
حتي! در پوستر ها و اعلاميه ها! عشقت به من آموخت که ساعت ها در اطراف سرگردان شوم
در جستجوي گيسوان کولي
که تمام زنان کولي بدان رشک برند
به جستجوي شمايلي در جستجوي صدايي
که همه ي شمايل ها و همه صداهاست
بانوي من!
عشقت به سرزمين هاي اندوهم کوچاند
که قبل از تو هرگز بدان ها پا نگذاشته ام
و نمي دانستم
که اشک انساني است
و انسانِ بي غم
تنها سايه اي است از انسان...
عشقت به من آموخت
که چون کودکي رفتار کنم
و بکشم چهره ات را با گچ
بر ديوار
و بر بادبان قايق صيادان
و ناقوس هاي کليسا
و صليب ها.
عشقت به من آموخت
که چگونه عشق
جغرافياي روزگار را در هم مي پيچد
به من آموخت وقتي که عاشقم
زمين از چرخش باز مي ماند
چيز هايي به من آموخت
که روي آن ها حسابي هرگز باز نکرده بودم
افسانه هاي کودکانه خواندم
و به قصر شاه پريان پا گذاشتم
و به رويا ديدم که رسيده ام به وصال دختر شاه پريان
دختري با چشم هايي روشن تر از آب درياچه هاي مرجاني
لبانش خواستني تر از گل انار
خواب ديدم چون سوارکاري تيزرو دارم مي ربايمش
خواب ديدم سينه ريزي از مرجان ومرواريد هديه اش کرده ام
بانوي من! عشقت به من آموخت هذيان چيست
به من آموخت که عمر مي گذرد ...
و دختر شاه پريان پيدايش نمي شود ...
عشقت به من آموخت
که چگونه دوستت بدارم در همه ي اشيا
در درخت زرد و بي برگ زمستاني
در باران
در طوفان
در قهوه خانه اي کوچک
که عصر ها در آن
قهوه ي تاريک مي نوشيم
عشقت به من آموخت که چگونه
به مسافرخانه ها و کليسا ها و قهوه خانه هاي بي نام پناه برم
عشقت به من آموخت که چگونه شب
بر غم غريبان مي افزايد
به من آموخت که
بيروت را زني فريبنده ببينم
زني که هر شامگاه زيبا ترين جامه اش را مي پوشد
و غرق در عطر
به ديدار دريانوردان و پادشاهان مي رود
عشقت به من آموخت که چگونه بي اشک بگريم
عشقت به من آموخت که چگونه غم
چون پسري با پاهاي بريده
بر راه « روشه» و « حمرا» مي خوابد.....
عشقت به من آموخت که اندوهگين باشم
و من قرن ها محتاج زني بوده ام که اندوهگينم کند
به زني که چون گنجشکي بر بازوانش بگريم
به زني که تکه هاي وجودم را
چون تکه هاي بلور شکسته گرد آرَد...