تبليغاتX
شاه خاموش

شاه خاموش

همه باید مثل من فکر کنند. اگه کسی پیدا شد و یه چیز دیگه ای گفت؟ به گور هر چی نه بدترش خندیده. آخه من ... .

پ.ن:راستی واقعآ چرا بعضیها اینقدر عوضی هستند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 14:46  توسط شاه خاموش  | 

یک مطلبی رو اینجا خوندم که بعد از مدتها نزدیک بود گریه کنم. فقط باید یه مطلب رو بهش اضافه کنم اونم اینکه سه شنبه ها شبکه ی دو یه فیلم سینمایی پخش میکرد ساعت یک ربع به نه. من خوندن ساعت رو از همونجا یاد گرفتم یعنی اولین چیزی که از ساعت یاد گرفتم وقتی بود که هر دو تا عقربه روی نه بود و فیلم سینمایی شروع میشد. بقیه ی مطالبش رو انگار از زبون من گفته برای همین بدون کم و کاست عینآ نقلش میکنم:

خوندن اين اراجيف به سنين زير 30 سال عمرآ توصيه نميشود ، بود . است . هست .

 

 

نتونستم . احمقم دیگه . نتونستم .

 

 

 كسي اينجا اين حرفا رو يادشه ؟

 

  

نمیدونم کجا بود که اون لینکو دیدم . ۲ سال بود که میخواستم بهترین

لینکها یا مطالبي رو که دیدم بذارم . مطمئن بودم این لینکها نه مطالب

خودم تو بی بی سی و هزارتا سوراخ دیگس و نه تو لاس خشکه های

bebo و ...

 

زمستون كه ميشد تند تند مشقاي احمقانهء مدرسهء خرابشده رو مينوشتيم و

ميچپيديم زير كُرسي مادر بزرگ . تلوزيون "14 سياه وسفيد مادر بزرگ رو زير كُرسي

 به تلوزيون "21 رنگي خودمون كه باباهه با كلّي منّت خريده بود و غُر و لُند هاي

هميشگي مامان ترجيح ميداديم .

وقتي كه هوا يه نمه رو به تاريكي ميذاشت از ترس اينكه مامان نفرستمون

از نونوايي تافتوني تو خيابون ايران ( سر سقاباشي ، درست روبروي داروخانه )

نون تازه بخريم ؛ خودمونو ميزديم به خواب و جواب جيغاي مامانو نميداديم .

 

شنبه شبا اوشين داشت . خيابونا ميشد عين قبرستون . هيشكي تخم نميكرد

از خونه در بياد ، مبادا 2 دقيقه از سريالو از دست بده . يه شنبه شبا ديدنيها

داشت . خدا خيرش بده جلال مقامي رو ، ايشالله هميشه زنده باشه كه تو اون

همه بدبختي ؛ چند دقيقه اي حواسمونو پرت ميكرد .

دوشنبه شبا ورزش و مردُم داشت . واسه همونم همگي مشالله مشالله ورزشكار

شديم . سه شنبه و چارشنبه و پنج شنبه تلوزيون رسمآ تعطيل بود . يا سخنراني

حضرات عظام رو نشون ميداد ، يا قرآن پخش ميكرد .

جمعه كه ميشد يه حال ديگه داشتيم . صبح ساعت 7 به عشق حليم خوري ميرفتيم

تو بازارچه ، 20 تومن ميداديم و 1 كيلو حليم و 2 تا نون سنگك ميخريديم .ساعت 8 صبح

جمعه با شما شروع ميشد . مهرپرور و نوذري و آذري و عرفانيان و ... يادش به خير .

ساعت 9 صبح برنامه كودك شروع ميشد . ممول و بِلفي و ليلي بيت و ... سر ظهر

خوراكمون ترانه هاي درخواستي راديو كويت بود . داوود شيباني و فرشيد و حميرا و معين

و مهستي گور به گوري ميخوندن . ساعت يك و نيم قصّه ظهر جمعه داشت . فكر كنم سرشار

يا همچين چيزايي قصّه گو بود . ساعت 2 تا 4 دوباره برنامه كودك داشت . ساعت 4 فيلم

سينمايي شروع ميشد . ساعت 6 ميرفتيم بستني فروشي ميدون شهدا ، زير پيچكاي

پُر پُشت مينشستيم و حال ميكرديم . بعضي وقتام ميرفتم از بستني فروشي اكبر مشتي

يه كاسه فالوده واسه خودم و 2 كيلو بستني واسه بقيه ميخريدم . از همون بچّگي بستني

سنّتي دوست نداشتم .

ساعت 7 تفسير سياسي هفته نشون ميداد . هموني كه بعدآ خودم براش آهنگ ساختم .

ساعت 9 لبهء تاريكي داشت . با موزيك محشر كلپتون و بازي محشر تر جو دن بيكر .

 

ساعت 10 كه ميشد تازه دلشورهء شنبه گشاده مي افتاد تو دلمون . يواشكي ميرفتيم تو

اتاق اونور حياط و شروع ميكرد مشقاي باقي مونده رو مثل خرچنگ و قورباغه دنبال هم رديف

كردن .

 

بعد ترا ارتش سرّي و از سرزمينهاي شمالي و هانيكو و در برابر باد و .. اومد . براي هم

سنّ و سالاي من هنوزم يه راز مونده . راز كه نه ؛ يه مشكل عديده . اينكه چطور علي

كوچولو و هادي وهدا و كار و انديشه رو به بچّه هامون نشون بديم و بگيم كه بابات ،

مامانت با اينها بزرگ شدن . اينقدر پاي پي اس تري و XBOX و اين كس شعرا نشينين

و ديجيتالي نباشين . چجوري ميشه ؟

 

به هر حال  ... يكي از بهترين مطالبي كه تو اين ۸ -۹ ساله خوندم اين مطلبه .

يكي ديگه هم هست كه فردا پس فردا ميذارم . چون هيچ سنخيّتي با مطلب بالا نداره .

يه چيز ديگه هم ، ببخشيد ؛ دو تا چيز ديگه هم بگم و برم : يكي اينكه اراجيفي كه

خوندين اوّلين نوشته ايه كه با صداي خودِ حقيقيم نوشتم . دوّميشم ... دوّميشم

يادم رف   به خدا مخه گوزيده . حالا اگه بعدآ يادم افتاد ميگم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 9:44  توسط شاه خاموش  | 

دیروز بالاخره ساعت ۱۴.۳۰ دقیقه دفاع کردم. با درجه ی عالی و نمره ی ۱۹.۵، گرچه دلم ۲۰ میخواست ولی به هر حال نمیذارم این نیم نمره حلاوت این سر خوشی رو به کامم تلخ کنه. خوشحالم و ولع خوندن دارم و این عطش رو با دهها کتاب نخونده ای که دارم حتمآ حتمآ رفع میکنم.

پ.ن: دل من تو رو میخواد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 9:50  توسط شاه خاموش  | 

پارسال وقتی میم بانو از پایان نامش دفاع کرد دانشگاه تهران رو با یک نمره ی ۲۰ ترکوند. حالا فکر میکنم اگه من فردا ۲۰ نگیرم کم آوردم و اینا و اینا و اینا.

پ.ن: حسود هرگز نیاسود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/24ساعت 14:9  توسط شاه خاموش  | 

پاییز از راه رسید، دست به عصا و خسته

پ.ن: بوی پاییز میاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 23:45  توسط شاه خاموش  | 

بلاخره انگاری قراره دفاع کنم. تا ۳۱ شهریور وقت دارم. امروز با استاد راهنما و مشاور صحبت کردم. استاد داور هم تعیین شد. فردا باید برم پیش داور، تاریخ دفاع رو تعیین کنه. وای خدای من. آرزو کنید زودتر اول مهر بیاد و من از این کابوس پایان نامه راحت شم. گر چه بنی آدم جماعت عبرت نا پذیر میباشد و چند وقت دیگه، دارم برای پایان نامه ی دکتری حرص میخورم. یکی نیست بگه آخه ... بشین از زندگیت لذت ببر. مدرک و میخوای چه کنی؟ برو دنبال سواد و علم، نه مدرک و مدرک گرایی. درد بزرگیه که بدبختانه خیلی ها دچارش شدن و من هم گرچه دارم باهاش مبارزه میکنم ولی دچار این بدبختی ــ مدرک گرایی ــ هستم. از همون اول زندگی به امید یه فردای نا معلوم، امروزمون رو خراب میکنیم و آخرشم نمیدونم. البته متاسفانه ((این خانه ز پایبست ویرانست)) و نمیشه کسانی رو که دنبال مدرک میرن خیلی سرزنش کرد چون اگه مدرک نداشته باشی، حالا هر چی دلت میخواد با سواد باش، کسی اهمیتی بهت نمیده و کلاهت پس معرکه ست مخصوصآ اگه کار دولتی داشته باشی که دیگه خر بیار و باقالی بار کن. یه ننه قمر بی سواد دهاتی رو میذارن بالای سرت فقط به این دلیل که یه مدرک به درد نخور از دانشگاه فلان گرفته!!! بگذریم که این قصه سر دراز دارد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 14:21  توسط شاه خاموش  | 

دیشب دوباره خواب دیدم. مثل همیشه. حتی در طول روز هم اگه خوابم ببره خواب میبینم. کابوس بود. مثل خیلی وقتای دیگه. ولی اینبار دلم نمیخواست از خواب بیدار بشم. همیشه میگم اگه داد و بیداد کردم و حرف زدم از خواب بیدارم کن. ولی دیشب وقتی بیدارم کرد کلی شاکی شدم. خواب دیدم دارم یه نفر رو شکنجه میکنم. آب جوش میریختم روش، با پاهام میپریدم روی شکمش، میخ میکردم توی تنش و ... خلاصه هی شکنجه ش میدادم و ... از خواب بیدار شدم. صبحی داشتم فکر میکردم هر دفعه که خوابهای وحشتناک و کابوس میبینم هیچ کس پیدا نمیشه بیدارم کنه حالا یه دفعه که یه پ ف ی و س ی رو که بدم ازش میاد گیر آوردم و دارم ترتیبش و میدم باید زرتی از خواب بیدارم کنن. حالا اگه اون داشت ترتیب من رو میداد احتمالآ همه به خواب اصحاب کهف فرو رفته بودن.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 10:20  توسط شاه خاموش  | 

نمیدونم باز چه مرگم شده؟ حالت های آشنا بر گشتن. بین خواب و بیداری، ساعتها غوطه ورم. خیال پردازی های بی انتها و رنگا رنگ، افسردگی مزمن، نگاه خیره و بی تفاوت  ـــ همون نگاهی که به عالم و آدم بی تفاوت میشه و فقط تو رو فریاد میزنه، همون نگاه رو امروز صبح توی آینه دستشویی دیدم. چشم تو چشم که شدیم همچین ابروهاش رو تو همدیگه گره زد و با خشم نگاهم کرد که همونجا نشستم و شاشیدم ــــ   و هزار تا علامت دیگه باز اومدن و گریبون چاک چاک من رو چسبیدن. حس غریب عاشقی. میشناسمش. بهتر از خودم. سعی بی خود نباید کرد. به دست و پا زدن توی مرداب میمونه فکر خلاصی. به تو فکر میکنم. پس چرا راه نمیره این عقربه ی نحس بی احساس.  قطره قطره شبنم تنت رو لیسیدم. یادته. باز تشنه ام.قد خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/13ساعت 14:33  توسط شاه خاموش  | 

یادته آخرین باری که برای یه مدت طولانی از هم دور شدیم؟ بی قراری ها و آوازه خوونی های من توی کویر خشک و سوزان. یادته وسط بیابون، وقتی تو زنگ میزدی، کار و ول میکردم و بلند بلند برات (( کوچولو )) رو میخوندم. یادمه برای اینکه دلت زیاد تنگ نشه یه روز که آفتاب کویر کلم و داغ داغ کرده بود رفتم زیر چادر و یه عکس گرفتم. با همون فیگوری که تو ازش میترسیدی ـــ یادته هی میگفتی دستات و از روی صورتت بردار، میترسم ـــ و برات ایمیل کردم. نمیدونم دنیا عوض شده یا ما. بعد از چند سال این دفعه ی دومیه که قراره یه مدت ازت دور باشم. این دفعه هم همون عکس رو میذارم که ببینی ولی یه فرق با دفعه ی پیش داره. بار اول عکس رو فرستادم که دلت تنگ نشه و حالا میذارمش که هر وقت نگاش کردی دلت برام تنگ بشه و یادم بیفتی. 

پ.ن: آرزومند آرزوهایت.

پ.ن: شاید سادیسم گرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 9:29  توسط شاه خاموش  | 

من هر وقت آلبالو میبینم یاد دوران دانشجوییم میافتم.شش نفری با هم یه خونه گرفته بودیم که از پشت و جلو دو تا حیاط گنده داشت با انواع درختان میوه. ما که نارس و کال کال همه ی میوه های خودمون رو خورده بودیم. تیر ماه بود و موقع امتحانات. خیر سرمون شبا تا دیر وقت مثلآ درس میخوندیم. همون جوری که گفتم خونه ی ما دو تا حیاط داشت. در ورودی و رفت و آمد از حیاط جلویی بود و حیاط پشتی بین دیوارهای همسایه ها محصور. خونمون هم سه تا اتاق تو در تو بود. سمت راست آشپزخونه، وسط هال و سمت چپ یک اتاق که هم اتاق خواب بود و هم جای هزار تا کار دیگه. این اتاق دو تا پنجره داشت. یه پنجره به حیاط پشتی باز میشد و محل پرتاب آشغال و زباله، تف کردن، ادرار کردن و هر کار دیگه ای بود. یعنی حیاط پشتی رو تبدیل به آشغال دونی کرده بودیم. شاید هزار تا بطری نوشابه و چهار لیتریه خالی و از این جور زباله های خشک اونجا جمع شده بود. ضمنآ شب ها چون دستشویی توی حیاط بود و لامپش هم سوخته بود دیگه کسی زحمت تا اونجا رفتن رو به خودش نمیداد و از همون پنجره، سرش رو درمیاورد و میشاشید و خلاص. یه کاربرد دیگه هم توی تابستون داشت، وقتی از حموم در میومدیم توی لبه ی پنجره جلوی آفتاب دراز میشدیم تا خشک شیم ( نه اینکه فکر کنید حوله نداشتیم، داشتیم ولی به حدی کثیف بود که دلمون نمیومد نگاشون کنیم چه برسه باهاشون بدنمون رو خشک کنیم ). یه شب تابستون که توی اتاق مشغول درس خوندن بودیم از پنجره نگاهی به حیاط پشتی انداختم و چشمم به درختای میوه ی همسایه افتاد. لعنتی اصلآ به میوه ها دست نزده بود.سیب و آلبالو بود که داشت چشمک میزد. از پنجره پریدم توی حیاط و میوه هایی رو که روی شاخه هایی بود که دستم میرسید چیدم و جاتون خالی یک چایی آلبالو ردیف کردیم و چه حالی داد. اون شب گذشت و مزه ی چایی آلبالو رفت زیر دندونمون. شب بعد برای چیدن میوه مجبور بودیم بریم توی خونشون چون دیگه از روی دیوار نمیشد میوه چید یعنی اصلآ چیزی نمونده بود و دیشب همه رو چیده بودم، برای اینکه کی بره توی حیاط همسایه آس ریختیم و دو تا از بچه ها که آس آوردن رفتن و چیدن و میوه خوری به راه شد و اون شب هم گذشت و شب بعد از راه رسید و آس به ما افتاد. رفتم توی حیاط همسایه و مشغول چیدن شدم. نا گفته نمونه که لخت بودم و بجز یه دونه ش و رت چیز دیگه ای تنم نبود یه دونه زنبل هم دور گردنم انداخته بودم که میوه ها رو میریختم توش.حسابی سرگرم چیدن بودم که متوجه صداهای مشکوکی شدم و ناگهان یه دونه سیب خورد توی سرم نگاه کردم و دیدم یکی از بچه ها از روی تیغه هی اشاره کرده و صدا در آورده و چون من متوجه نشدم یه دونه سیب پرت کرده. با دست بهش اشاره کردم که چی میگی اونم هی با انگشت به پشت سرم اشاره میکرد. برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و چشمتون روز بد نبینه، صاحب خونه بیدار شده بود و از پنجره ی آشپزخونه داشت توی حیاط رو نگاه میکرد، یه لیوان آب هم دستش بود. احتمالآ بیدار شده بود که آب بخوره متوجه صداهای مشکوکی شده بود و اومده بود ببینه چه خبره ولی چون اون توی نور بود و من توی تاریکی و لابلای درختا نمیتونست من رو ببینه. معطل نکردم و زنبیلی که دور گردنم بود در آوردم و پرت کردم توی حیاط خودمون و خودم پریدم و لبه ی دیوار رو گرفتم. ناگفته نمونه که پای دیوار همسایه یه لونه بود که از چوب و گل و سنگ و آت و آشغالای دیگه برای مرغ و خوروساش ساخته بود و ما وقتی میخواستیم بریم توی حیاطش پامون رو روی این لونه میذاشتیم و لبه ی دیوار رو میگرفتیم و خودمونو بالا میکشیدیم ولی اونشب چون من با شتاب پریدم روی لونه ی مرغا، سقفش خراب شد و پاهام رفت توی لونه. مرغ و خروسا سر و صدا میکردن و بال بال میزدن و پای منو نوک میزدن، از یک طرفم دستام لبه ی دیوار رو گرفته بود ولی خنده امونم رو بریده بود و نمیتونستم خودم رو بالا بکشم و از طرف دیگه صدای وحشتناک خنده ی بچه ها بود که دو تاشون از روی دیوار با صدای بلند به من میخندیدن و بقیه از توی حیاط هی میگفتن چی شده چی شده. خلاصه اینکه دو نفری که روی دیوار بودن، دستای من و گرفتن و کشیدن روی دیوار و هر سه تامون با هم پرت شدیم توی حیاطمون. و حالا نخند کی بخند.

فردا بعدالظهر در زدن. رفتم در و باز کردم. آقای همسایه بود که یه سبد پر از میوه برامون آورده بود. میوه ها رو به من داد و از قضایای دیشب هیچی نگفت. منم اصلآ به روی خودم نیاوردم و میوه ها رو گرفتم و تشکر کردم.

پ.ن: چند ماه بعد همسایه ها استشهاد محلی تهیه کردند و ما رو از اون محله بیرون کردند. نا مردا.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/03ساعت 11:9  توسط شاه خاموش  | 

روز است و سختتر

      شب است و سنگتر

روز از پی روز

     مثل دستمال کاغذی

                             فرت فرت

                                  ورق می خورد

رویای بی خیالی لیز خورده و روبروی ساعت سپری شده

                                                               باز ایستاده است

ـــ صحیفه ی دستمال کاغذی،

                           ورق پاره ای بی مصرف است

                                                       کاتب ورق بزن.

 

پ.ن: سروده شده در بیست و چهارم مهرماه هشتاد و شش.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/01ساعت 16:59  توسط شاه خاموش  | 

 
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: