تبليغاتX
شاه خاموش

شاه خاموش

پست قبلیم نقل خاطره ای بود که حول و حوش سال ۷۵ اتفاق افتاده و در پستوهای ذهنم بایگانی شده بود تا اینکه مطلبی که هستی در مورد روضه نوشته بود رو خوندم و اون خاطره رو مکتوب کرده و در وبلاگم گذاشتم. امروز که داشتم نظرات خوانندگان محترم رو میخوندم متوجه کامنت بسیار بسیار جالبی شدم که جالب بودنش از چند وجه بود . به همین دلیل تصمیم گرفتم این کامنت رو در قالب یک پست درآرم و بهش بپردازم. این کامنت رو عینآ مینویسم:
چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت: 15:13 توسط:ی

تو اصلاَ مذهب یا دین رو می شناسی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!

 نمیدونم چی باعث شده که خانم یا آقای ( ی ) این سوال رو بپرسند؟ من هیچ وقت ادعا نکردم که کارشناس مذهب هستم و یا بالعکس هیچ اطلاعی از دین و آیین ندارم. مثل خیلی از بچه های ایرانی توی یک خانواده ی مسلمون شیعه به دنیا اومدم، از بدو تولد توی گوشم اذون و اقامه خوندن، اندیشه های مذهبی رو از خونه و مدرسه و جامعه و ... یاد گرفتم. قصدم ذکر تاریخچه ی زندگیم نیست ولی اینا رو گفتم برای اینکه عرض کنم با اینکه اطلاعات تقریبآ زیادی از اسلام دارم ولی هیچ جای وبلاگم حرفی که نشون دهنده ی داشتن یا نداشتن اعتقاد مذهبی باشه نزدم و اصولآ نیازی حس نکردم که اینجا به این قضیه بپردازم گو اینکه هر زمانی لزوم این نیاز رو حس کنم حتمآ در این زمینه اقدام میکنم.
واقعآ نفهمیدم کجای نوشته ی من باعث شد که جناب ( ی ) این سوال رو بپرسن؟؟ واقعآ امیدوارم اگه بازم اینجا اومدن، جواب سوالم رو بدن. {لطفآ}
ضمنآ یک عالمه علامت تعجب بعد از علامت سوالشون گذاشتن!!! خواهش میکنم بگن از چی تعجب کردن؟ چون به لحاظ اصول نگارش __ تا جایی که من میدونم __ بعد از اون سوالی که پرسیدن علامت تعجب، محلی از اعراب نداره.

یک مساله ی دیگه هم هست که متاسفانه نه فقط در مورد ایشون بلکه در بسیاری از موارد دیده میشه و به هیچ وجه کار زیبایی نیست. اگه دقت بفرمایید میبینید که ایشون خودشون رو ــ ی ــ معرفی کردن؟ اصلآ قصدم این نیست که هر کسی باید با نام و نشون واقعیش بیاد و کامنت بذاره. نه، به هیچ وجه اعتقادی به این مطلب ندارم اما آدم میتونه با یک اسم، هر اسمی که میپسنده، نظرش رو امضاء کنه. من معتقدم وقتی که نظری ارایه میدیم و بعد اسممون رو در محل مخصوص درج میکنیم، در حقیقت داریم نظرمون رو امضاء میکنیم و مطلبی که امضاء نداشته باشه به هیچ وجه از وجاهت کافی و وافی برخوردار نیست. مطلب دیگه ای که باید بهش اشاره کنم اینکه ( ی ) نشونیٍ وب سایت و پست الکترونیکی گذاشته ولی بجای اینکه نشونیٍ درست و صحیح بذاره بجای وب سایت http://-/ و بجای پست الکترونیکی 1@u.com اشکالی رو که میبینید درج کرده. سوال من از همه ی دوستای نازنینم و نیز خانم یا آقای ــ ی ــ اینه که آخه مگه آدم مجبوره که حتمآ نشونیٍ بذاره؟ اونم توی بلاگفا که بجز اسم، اطلاعات دیگه ای رو طلب نمیکنه. من نمیدونم چرا کسی باید بجای اینکه اطلاعات صحیحش رو ثبت کنه و یا اصلآ از خیرش بگذره، بیاد و وقت بذاره و نشونیٍ غلط بنویسه؟؟ نمیدونم چی باید بگم. این جور کامنت ها رو بارها و بارها بارها دیدم. هم در وبلاگ های خودم و هم دیگران. به هر حال قدم همه ی مهمونای عزیزی که اینجا رو میخونند و با نظراتشون بسیار بسیار بسیار به من کمک میکنند، روی چشمم.

پ.ن: اسم این پست رو از شادروان اخوان ثالث وام گرفتم. شعری دارند به این نام که اگه اشتباه نکنم در کتاب ((تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم)) هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 21:12  توسط شاه خاموش  | 

هستی مطلبی در مورد روضه خونی نوشته بود که من و با خودش برد به سالها پیش. مادر بزرگ من از اون پیر زنهای مومن و مذهبیه که پدر در پدر مومن بودن و به قول خودش حتی از آب شب مونده پرهیز میکردند!!!!! در راستای همین اعتقاداتش، هفته ای نیست که خونشون جلسه قرآنی، روضه ای، احیایی، ختم انعامی چیزی نباشه. یادمه سال چهارم دبیرستان که بودم روزای چهارشنبه جلسه ی قرآن داشت. یه سری خانم در ابعاد گوناگون و سنین مختلف هنوز سفره ی ناهار جمع نشده بود، سر میرسیدن و از اونجایی که نباید مرد نامحرم صداشون رو بشنوه من بیچاره توی گرمای تابستون و سرمای زمستون باید ساعت ۲ بعد از ظهر میزدم از خونه بیرون و تا حدود ۷و۸ شب که تموم میشد نباید برمیگشتم. یه وقتایی که مادر یزرگم سر حال بود لجبازیم گل میکرد و هر چی قربون صدقم میرفت که پاشو برو بیرون، افاقه نمیکرد و از جام تکون نمیخوردم. به هر لطایف الحیلی دست میزد که من و بفرسته بیرون ولی زیر بار نمیرفتم و در همین گیر و دار بود که نفر اول زنگ میزد و منم به سرعت میرفتم توی یکی از اتاقها و در رو میبستم. بعد از چند دقیقه ای مادربزرگم میومد و با لحنی ملتمسانه ازم میخواست که بدون سر و صدا همینجا بمونم و تا آخر جلسه از اتاق بیرون نیام.بعدم اون میرفت بیرون و منم در رو از داخل قفل میکردم. این ماجرا چند بار تکرار شده بود و من معمولآ همونجا میخوابیدم و بعد از تموم شدن جلسه بیدار میشدم ولی یه بار  هر کاری کردم خوابم نبرد و از طرفی هم قضای حاجت به شدت گریبانم رو گرفت پیچ و تاب امونم رو بریده بود و چاره ای جز بیرون رفتن نداشتم. بلاخره دل رو به دریا زدم و از توی کمد اتاق یه دونه چادر مشکی پیدا کردم و انداختم روی سرم و صورتم رو کاملآ پوشوندم و فقط کمی از بینی ام پیدا بود. نگاهی توی آینه به خودم انداختم و دیدم ای داد بیداد چادر برام خیلی کوتاهه. به ناچار کمی روی زانو خم شدم تا قدم کوتاه بشه و بعد پشت در وایسادم و حرفای مامان بزرگم رو به خاطر آوردم که میگفت: (( اگه بیای بیرون آبروم میره. اینا اگه بفهمن نامحرم صداشون رو شنیده قیامتی بر پا میکنن که بیا و ببین.)) ولی این حرفا وقتی آدم شاش داشته باشه هیچ تاثیری نداره. یه نفس عمیق کشیدم و یک، دو، سه در رو باز کردم و از وسط خانمایی که دور تا دور خونه نشسته بودن و یکیشون داشت با صوت قرآن میخوند رد شدم. دم در خروجی که رسیدم، دیدم چون جمعیت خیلی زیاد بوده توی راهرو هم آدم نشسته. با احتیاط کنار جا کفشی مکث کردم و آماده شدم که به سرعت کفشام رو بکشم زیر چادر تا کسی نفهمه کفش مردونه بر داشتم. ولی از این نکته غافل بودم که همین که دست من از زیر چادر میاد بیرون، خانما یه دست پر از مو رو میبینن و صدای خندشون بلند می شه. خوشبختانه اونایی که دور و بر جا کفشی نشسته بودن همشون از فامیلای خودمون بودن و قضیه از جمع خودشون به بیرون درز نکرد. 

پ.ن:یک دسته گل برای تو 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 16:5  توسط شاه خاموش  | 

بعد از سه هفته امروز ــ شنبه ۲۶/۵/۸۶ ــ اومدم سر کار. هیشکی نیومده. تو قسمت ما بجز من، آقا فرهاد هست و سید که آبدارچی عزیزیه و بساط نسکافه رو رو به راه کرده حسابی. آقا فرهاد یک ربع پیش رفت منم میرم. بعد از سه هفته که باد به پشتمون خورده ،اساسی، سر کار اومدن سخته و زمان میخواد تا گشادی حادث شده رفع بشه. دعا کنید این پروسه زودتر انجام بشه و ما به تنگیه اسبق نائل.

پ.ن: حسنی به مکتب نمیرفت        وقتی میرفت جمعه میرفت

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 10:26  توسط شاه خاموش  | 

یه وقتی یه مطلبی از دکتر شریعتی خوندم با این مضمون که یه نفری، شروع کرده بود به شریعتی فحش و بد و بیراه گفتن که توی فلان کتابش فلان موضوع رو گفته و به فلان و فلان بی حرمتی کرده و از این حرفها. بد از اینکه سخنرانی طرف تموم میشه بهش میگن کجای کتاب این مطالبی رو که گفتی نوشته؟؟ یارو میگه هنوز کتاب رو نخوندم!!!!!!! قراره فلانی برام بیاره، هنوز نیاورده.

به دلایلی کاملآ شخصی و حسی و درونی، بدون اینکه فیلم (( مضنونین همیشگی )) رو دیده باشم ازش بدم میاد و به شدت متنفرم گرچه چند سال پیش _ از روی اجبار_ به هر ویدئو کلوپی که میرسیدم سراغ این فیلم رو میگرفتم ولی خوشبختانه پیداش نمی کردم. ولی دیروز _22/5/87 _ تلویزیون پخشش کرد. شب گذشته تبلیغش رو که نشون داد، ((میم بانو)) با خوشحالی تموم ساعت پخشش رو با صدای بلند اعلام کرد و من آه از دلم برخواست که وای بالاخره مجبور شدم ببینمش. بعد الظهر دیروز که پخش فیلم آغاز شد یک پتوی گنده انداختم روی خودم و سرم رو زیر پتو بردم و گرچه اصلآ خوابم نمیومد و به زور خودم رو خوابوندم. حالا شدیدآ در عجبم که واقعآ چه قدرتی باعث میشه که آدم توی چله ی  تابستون بره زیر پتو و با اینکه خوابش نمیاد و میدونه شب بی خوابی پدرش رو درمیاره، بگیره بخوابه فقط به خاطر اینکه نسبت به یک فیلم حس خوبی نداره و نمی خواد ببیندش؟ و ضمنآ اگه همین الان که بی خوابی داره کلافم میکنه، بر گردم به عقب بازم همون کاری رو میکنم که کردم. نمیدونم شاید خیلی کله پوکم؟

پ.ن: رسمآ ریدم به تولد دوباره

پ.ن: حالم از خودم به هم میخوره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 1:30  توسط شاه خاموش  | 

تصمیم گرفتم دوباره متولد بشم. کلی از عادات و اخلاق قدیمی رو بریزم دور و یه جور دیگه بودن رو امتحان کنم گرچه به قول مامانم: ((تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است)) ولی امتحانش ضرری نداره. البته من آدم بی ادبی نیستم و قصدم از تغییر کردن حذف یه سری از عادات قدیمیه که دیگه دارن اذیتم میکنند و مشکل آفرین میشن. به هر حال تصمیمم رو گرفتم حالا نمیدونم چقدر موفق بشم ولی به این باور رسیدم که برای تغییر جامعه باید از خودمون شروع کنیم و اگه هر کسی فقط خودش رو اصلاح کنه کلی از مشکلات خود به خود حل میشه و یه آدم اصلاح شده ست که میتونه به بقیه هم کمک کنه. خلاصش اینکه دارم به جنگ خودم میرم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 15:51  توسط شاه خاموش  | 

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین                   

کین اشارت ز جهان گذران ما را بس

پ.ن: امروز تولدم بود

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 16:21  توسط شاه خاموش  | 

 وقتی محصل بودم، آخرین امتحان ثلث سوم، مصادف بود با پایان انتظار. انتظار تعطیلات. با اینکه جزء اولین کسایی بودم که ورقه ی امتحان رو تحویل میدادم و خیلی از کسایی که تا آخرین لحظه توی جلسه ی امتحان میموندند و انگاری باسنشون به صندلی چسبیده بود، حرصم می گرفت ـــ گر چه بعدآ خودم هم به جمع این جماعت حرص درآر پیوستم و به امید تقلب تا آخرین لحظه سر جلسه حضور داشتم و حقآ که متقلب قهاری هم بودم ـــ بیرون جلسه منتظر میموندم تا همه ی بچه ها بیان بیرون و بعد از مدت کوتاهی که جواب سوال ها رو با هم چک می کردیم انگار همه ی خستگی از تنم بیرون رفته سرخوش و شاد و آروم تر از همیشه، پیاده به سمت خونه هامون حرکت میکردیم و توی راه یکسره حرف میزدیم انگار هیچ وقت حرفامون پایانی نداشت. از همه چیز و همه کس. جالب تر از همه وقتی بود که به خونه می رسیدم. از کلاس اول ابتدایی یه قانون برای خودم گذاشته بودم که وقتی آخرین امتحان ثلث سوم رو دادم، به محض اینکه به خونه رسیدم باید دیوونه بازی درآرم. دیوونه بازی هم از این قرار بود که وارد خونه که شدم کیف و کتاب رو یه گوشه ای پرتاب میکردم و عین سرخ پوستا دور خودم میچرخیدم، میرقصیدم، صداهای نامفهوم در میاوردم و بالاخره سرم گیج میرفت و نقش زمین میشدم. این قانون رو تا پایان دانشگاه همچنان حفظ کردم و الان هم که دو ساله شاغل شدم در آغاز تعطیلات تابستانی ــ جایی که من کار میکنم دو هفته تعطیلات تابستانی داریم ـــ همین مراسم اجرا میشه و تنها وقتیه که به تمام معنی از غم دنیا فارغم و احساسم، احساس همون پسر بچه ی هفت ساله ی بی مسوولیته که نه ماه تحصیلی رو به امید آخرین امتحان ثلث سوم و آغاز تعطیلات و ولگردی و بی خیالی و تا لنگ ظهر خوابیدن و تا نصف شب فوتبال بازی کردن و دوچرخه سواری و تیرکمون بازی و دخترای محل رو اذیت کردن و دعوا و شاید و شاید و شاید گاهی سفری به اتفاق خانواده و ... تحمل میکنه.

 اینک تعطیلاتم آغاز شده و دیوونه بازی رو درست بر طبق آیین مخصوص انجام دادم ولی افسوس که هر چند مرتب زمین و زمان و بزرگ و کوچک به بی مسوولیتی متهمم میکنند اما کمرم داره زیر بار مسوولیت خم میشه و از اون همه شور و شوق چیزی نمونده جز خاطره و حتی گاهی آرزو میکنم که کاش تعطیلاتی در کار نباشه چون هزار کار نکرده روی هم تلمبار شده و انجام دادنشون  موکول به تعطیلات.  یکی به من بگه گناه من چیه که تصورم از تعطیلات هموناییه که گفتم و ... افسوس.

پ.ن: نمی دونم چرا همه ی عالم و آدم درست توی تعطیلات من این دور و ورا پیداشون می شه و البته که مهمون حبیب خداست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 17:33  توسط شاه خاموش  | 

دوم مرداد سالروز مرگ شاملو ست.

یادش گرامی...

شب با گلوي خونين خوانده ست دير گاه.
دريا نشسته سرد.
يك شاخه در سياهي جنگل
                         به سوي نور
                                 فرياد مي كشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 14:3  توسط شاه خاموش  | 

 
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: