تبليغاتX
شاه خاموش

شاه خاموش

هر چی فکر میکنم میبینم هر کس دیگه ای مرده بود ککمم نمیگزید ولی خسرو شکیبایی یه چیز دیگه ست. انقدر با خاطراتم عجینه که نمیدونم چی بگم.توی خنده هام، گریه هام، عصبانیتم، عاشق شدنم، حسرت خوردنم و ... حضور داشته.خیلی از فیلم ها رو فقط به خاطر اون دیدم. شبهای زیادی منتظر بودم تا سریال شروع بشه و شکیبایی رو ببینم.اولین علاقم به سبیل با دیدن مرادبیگ شروع شد و برای اینکه زودتر سبیل درآرم یواشکی سراغ ژیلت بابام رفتم و گرچه هنوز چیز قابلی برای تراشیدن نبود ولی تقریبآ هر روز در حال تیغ کشیدن روی پوست صورتم بودم و پدرم که از سفر برگشت برای اینکه نفهمه با هم فکری پسر خالم با مداد پشت لبم رو کمی سیاه کردیم که همین باعث شد بیشتر تابلو بشم و گند قضیه در بیاد و اگه مادر بزرگم نبود چه کتکی که نوش جان نکرده بودم. هزار بار مثل اون، دستم رو بالا آوردم و گفتم (( عاطفه)) و خودم کیف کردم.چندین بار وقتی گیر کردم و دیگه راه پس و پیش نداشتم مثل آخر کیمیا قلم برداشتم و نامه رو اینجوری شروع کردم:(( اگر حیا اجازه میداد... )).                            چند شب پیش برای بار دوم اتوبوس شب رو دیدم چندین بار با صدای بلند گفتم:(( خسرو شکیبایی عشق منه)) ولی حالا که رفتی همش دارم فکر میکنم (( پس تکلیف عشق چی میشه؟))

پ.ن:احساس خلاء میکنم. انگار یه چیزی کمه. افسوس که تنها حسرت مونده و حسرت و حسرت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 9:7  توسط شاه خاموش  | 

امروز مطلبی خوندم در باره ی سوتین و اینکه چرا خانما مجبورآ از سوتین استفاده کنند و ... .     راستش من فکر میکنم هر کسی آزاده از سوتین استفاده بکنه یا نکنه. اگه بر فرض خانمی دوست نداشته باشه، میتونه استفاده نکنه. اگه با نگاهی ریز بین گشتی توی خیابون بزنید متوجه میشین که خیلیا از سوتین استفاده نمی کنند و خیلی راحت و آزاد ممه هاشون در نوسانه و اغلب برجستگی نوک ممه شون از فرسنگ ها قابل مشاهده ست. گر چه ادعایی که میخوام بکنم احتیاج به کار کارشناسی و میدانی داره ولی با تکیه بر تجربه ی شخصی باید بگم اگه خانم ها رو در استفاده ی از سوتین آزاد بذارن ـــ که به اعتقاد من هستند ـــ اکثریت، سوتین رو انتخاب میکنند. برای اثبات عرایض بنده کافیه از ایران خارج بشین و سری به بقیه ی دنیا بزنید. در همین ایران خودمون اگه به گنبد کاووس سفر کنید میبینید که زن های ترکمن از سوتین استفاده نمیکنند ولی بقیه ی خانم ها استفاده میکنند.                        کاملآ به آزادی های فردی معتقدم و براش مبارزه میکنم در عین حال معتقدم که باید به هنجار های جامعه هم احترام گذاشت. حتی اگه هنجارهای جامعه از دید ما غلط باشند، باید با اونها مبارزه کرد ولی تا زمانی که از بین نرفتند و جایگزینی براشون پیدا نشده و برای اکثریتی ارزشمندند ، ملزم به رعایتشون هستیم.تاکید میکنم حتی اگه با اون مطلبی که در جامعه ارزش محسوب میشه، مشکل داشته باشیم و از دید ما ضد ارزش باشه باز هم در مجامع عمومی نباید به ارزش های دیگران توهین کرد گر چه با همه ی وجودم اعتقاد دارم باید باهاش مبارزه کرد و از بینش برد. ولی با آگاهی دادن و جایگزین کردنش.  اگه من از زیر شلوارم ش ورت میپوشم و قسمت های پایین تنه ام رو ( مثل بقیه ی جاهام ) مرتب میکنم و بعد مقابل خانم همسایه و خانم همکار و خانم دوست دختر و حتی آقایون آشنا و غیر آشنا، قرار میگیرم در حقیقت به خودم احترام گذاشتم. ولی اگه به خاطر گرمای هوا و عرق سوز کردن و خفه شدن و ... از لباس زیر استفاده نکنم و در حالی که انگار یه آونگ از خودم آویزون کردم که جلو تر از من، در حرکته و هر لحظه بدون اینکه رفتارش قابل کنترل باشه ممکنه به ابعاد مختلف دربیاد و خلاصه مثل یک انسان سه پا در جامعه تردد کنم و ... اصلآ چنین حقی دارم؟

پ.ن: خیلی دلم میخواد بدونم اگه با همچین وضعیتی در مقابل همین خانم های محترمی که از سوتین بستن متنفرند قرار بگیرم عکس العملشون چیه؟

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 10:31  توسط شاه خاموش  | 

خسته از بدترین بدبیاری و اسیر سردرد، سیب نشسته را خوردم و ک..رم را حواله ی قفل بسته و فراموشیم کردم. آنگاه از بازار سوداگران بطری سبزم را پر آب نموده و نوشیدم مایعی را که طعم خونابه و شلغم می داد. پتیاره ای رنگین، خرامان از کنارم گذشت و بوی عطرش سردرد را به تهوع رساند و در آن هنگامه کودک که نه فرشته ای زیبا به فریاد آمد و مرا در زیباترین رویاها فرو برد.آخ که (( شور و حال کودکی بر نگردد دریغا)) و آخ که چقدر تنهایم.                                 

خسته از بدترین بدبیاری و اسیر جزر و مد تهوع، دل به ماهم بسته بودم تا در جامه ی نو با زیباییش در آرزو غوطه ورم سازد که دندانی سیاه، روزگارم را سیاه کرد.                                                        

شک، خوره ای ایست بدتر از خوره و آنگاه که گریبانی را بگیرد، آخ.  تنهایم و در این تنهایی طغیان تهوع را در آرزوی سبکباری، به انتظار نشسته ام. روحم آزرده و خیالم زخمی ست. اسب آمالم در گل حیرت مانده و شر و شورم در بند عقبه ای ست که غبارآلوده می نماید و آخ. خوابهای بی تعبیرم، دوستتان دارم و دوستتان دارم و دوستتان دارم ...                      

پ.ن: به گاه سردرد، به گا میروم.      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 23:16  توسط شاه خاموش  | 

روزنامه جمهوري اسلامي نوشت: شبکه اول سيما چهارشنبه شب فيلم سخنراني احمدي نژاددر جمع فرماندهان بسيج را که مربوط به يک ماه قبل است پخش کرد که احمدي نژاد در اين سخنراني از ديدار دو تن از فرماندهان ارتش امريکا در عراق و تقاضاي آنها براي گرفتن عکس يادگاري با وي خبر داد و چنين نتيجه گرفت که کار امريکايي ها تمام است و فرماندهان آنها نيز با ايران هستند. بايد به اين سوال جواب داده شود كه با اينکه فرماندهان نظامي امريکا با ايران هستند چگونه قرار بود امريکايي ها احمدي نژاد را در سفر به عراق بربايند؟


 

 

263187_orig.jpg

پ.ن:عکس رو از اینجا گرفتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 11:58  توسط شاه خاموش  | 

 

 

تاریخ :   ٨/۲/۱٣٨۷

بنویسید درد و رنج ، بخوانید زندگی

آنکه از رگ و ریشه آموزگار است همه چیز را تنها در ارتباط با شاگردانش جدی میگیرد (نیچه)

به آن روزها فکر میکنم،

باید معلم بچه هایی میشدم که در کودکی درد و رنج بزرگسالی را به دوش میکشیدند و در بزرگسالی آرزوهای برآورده نشده کودکیشان را از فرزندانشان پنهان میکردند ، معلم دخترانی که با دستانی پر نقش و نگار سوی چشمشان را پای دار قالی میگذاشتند تا هنرشان زینت بخش خانه های دیگران باشد و مژده نان برای سفره خانواده.

معلم کودکانی که زاده رنج و درد بودند اما امید و حرکت سرود جاری لبانشان بود ، کسانی که سخت کوشی و سخاوت را از طبیعت به ارث برده بودند . آنها کسی را میخواستند از جتس خودشان ، کسی که بوی خاک بدهد ، کسی که معنی نابرابری و فقر را بداند ، رفیقی که همبازیشان شود و آرزوهایشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگرید . آنها یک دوست ، یک سنگ صبور ، یک هم راز میخواستند که مثل خودشان بیقرار ساعتهای مدرسه باشد کسی که به ماندن فکر کند نه رفتن .دیری نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلی دیدم که خیلی دیر راه مکتبش را یافته بود.

کتابها را بستم که مبادا مرگ و ناامیدی از لای سطور سیاهشان به حلقه شادی و دنیای آرزوهایشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و رویاها میسپردیم و با داستانهای مختلف صفا میکردیم . همراه با " ماهی سیاه کوچولو " این بار نه از راه "ارس" بلکه از مسیر سیروان دریای زندگی و حقیقت را جستجو میکردیم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " برای یافتن دوست به سفر میرفتیم تا آنها لذت سفر را در رویا تجربه کنند و من با مردم بودن را در میان آنها تمرین نمایم . هر داستانی را که میخواندم نقش قهرمانانش را به آنها میدادم غافل از اینکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگی خود بودند . هر روز برای چند ساعت ، رنج نابرابری ها و درد ناملایمات را پشت دیوارهای مدرسه به دست فراموشی میسپردیم و روبروی هم مینشستیم . گرمی کلاسمان بوی نان گرمی بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص و سادگی " میگذاشت و به مدرسه می آورد تا ظهر ، سیر از دیدار هم ، کوچه های پر فراز و نشیب زندگی را برای انجام تکالیفمان بپیمائیم و تا فردای دیدار هر کدام به دنبال مشق و تکلیف زندگی پی راه خود میرفتیم.

"کاوه" با آن جثه نحیف اما استوارش نهار نخورده به جای پدر بیمارش چوپان میشد و غروب هنگامی که گوسفندان را به روستا برمیگرداند ، مادر با لبخندی به پیشواز نان آور خانه میرفت تا خستگی کاوه و کرم طبیعت را برکت نام دهد و از پستانهای گوسفندان بدوشد و برای فروش راهی شهر کند و کاوه سرمست از رضایت مادر لبخندی میزد و به کیف مدرسه و تکالیف فرداهایش چشم میدوخت و لبخند زیبایش رنگ میباخت.

و .... "لیلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهی که تا اعماق وجود فکر آدمی را برای جواب رویاهایش جستجو میکرد کیف مدرسه را که زمین میگذاشت ، دوک نخ ریسی را برمیداشت تا او هم کمکی کرده باشد به مادر ، برای یافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهای کوچک و بزرگش در دست میچرخاند تا ته اش باریک شود چون رشته های لطیف خیال او و باز دوک را میچرخاند و میچرخاند تا شاید روزی دنیا به کام او و مادر تنهایش بچرخد .

و ... "فریاد" با دیدن تکه ابری به پشت بام خانه میرفت و کاهگل آماده میکرد تا مبادا چکه های باران قالی کهنه اشان را بی رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت یافته بود که همراه پدر پشت بام خانه های همه روستا را مرمت میکرد تا چکه های باران مژده نان فردایشان باشد ، فقط گاهی میماند از میان سوز سرما و نان فردا برای باریدن باران و برف دعا کند یا نه .

و .... یاسر پس از مرگ پدر کار میکرد تا جای خالی او را پر کند و بتواند برای برادرش مداد رنگی و آبرنگ بخرد تا شاید آرزوی نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .

و ... ادریس غایب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باری بر دوش ، خوشحال از اینکه طبیعت او را از سفره گشاده اش نا امید نکرده بود ، چند کیلو گیاه برای فروش میافت و به روستا بر میگشت

و من نیز جریمه شده بودم تا هر روز بیقرار از نابرابریها و بیزار از آنچه تقدیر و سرنوشت می نامیدنش در برابرشان بایستم و بارقه های کم سوی امید را در چشمانشان به نظاره بنشینم ، در برابر کاوه سرم را به زیر می انداختم و دفترش را از زیر صورت آفتاب خورده اش که روی آن به خواب رفته بود بیرون میکشیدم و زیر دیکته نانوشته اش مینوشتم "چوپان کوچولو بیست هم برای تو کم است " و در کنار لیلا شرمنده از خستگی دیروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست میگرفتم تا لطافت دست فرشته ای را لمس کنم و قبل از اینکه حرفی بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت میکردم ، و در کنار ادریس ، عاصی از تکلیف دوباره فردایش دستان تاول زده او را مینگریستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم میدوختم و او از رفتن بهار غمگین میشد و من از رنگ پریده او .

و امروز با یک دنیا غرور ، خوشحالی ، بغض ، حسرت و کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین به آن روزها فکرمیکنم . روز معلم بود که گرانبهاترین هدیه های زندگیم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگی ام دریافت نمودم ؛ لیلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادریس ، دو کیلو کنگر ، دسترنج یکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهی ، ندا ، یک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و یاسر یک نقاشی

و برای اینکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنیم قرار شد که آرزوهایشان را با مدادهای رنگین نقاشی کننند .

کاوه در حالی که به پدرش فکر میکرد بیمارستانی کشید و زیرش نوشت این بیمارستان مجانی همه بیمارهای فقیر دنیا را مداوا میکند .

" فریاد " که همیشه آسمانی صاف و بدون ابر نقاشی میکرد تا دیگر دست و پای کسی یخ نزند دوباره آسمانی کشید و تا میتوانست خانه های زیبا و کوچک بر آن نقاشی کرد و زیرش نوشت این خانه ها برای کسانی است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمین نیست که کوچک باشد و مجبور باشیم برای زندگی روی آن پول بدهیم در آسمان برای همه جا هست و من باز هم میتوانم در آن خانه بکشم .

فرشته هم که همیشه برای خودش و خواهرهایش برادری کوچک نقاشی میکرد اینبار به او گفتم که فرشته دنیا را از نو نقاشی کن بدون اینکه کسی تو را بخاطر دختر بودنت کم نبیند ، تو را مثل خودت و با خودت ببیند و او یک عالمه عروسک دخترانه کشید که بدور دنیا دست گرفته اند و میخواندند و یاسر مثل همیشه آرزوی پدرش را نقاشی میکرد یک وانت آبی رنگ تا شاید در رویا پدرش کول بری نکند و قرار شد یاسر نیز سرزمینمان را از نو نقاشی کند بدون فقر و نابرابری ، بدون اینکه کول برهای بانه ، سردشت ، مریوان و کامیاران مجبور شودند برای جابجایی ۱۰ کیلو چای برای دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او یک منظره زیبا از طبعیت کشید که مردم مشغول کارند و زیر آن نوشت " کاش دیگر مرگ به کمین نان نمی نشست " .

 

 

 

- کول بران کسانی هستند که برای مزد ناچیزی کالای قاچاق را رو روی کول خود حمل میکند . سالانه دهها تن از آنان بر اثر کمینهای نیروی انتظامی ، سرما و تصادفات جاده ای جان خود را از دست میدهند.

 

***************************

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 8:22  توسط شاه خاموش  | 

سرنوشت چشماش کوره نمی بینه

زخم خنجرش میمونه تو سینه

لب بسته سینه ی غرقه به خون

قصه ی موندن آدم همینه

اون که رفته ...

پ.ن:اگه تو باغچه فقط یه گل باشه، گل اون باغچه که چیدن نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 21:20  توسط شاه خاموش  | 

روزگاری ست که از فقر و ملال

   روح دریا به در خانه ی مرداب سیاه

                           به گدایی رفته ست.

پ.ن: به یاد مزدک شفیعیان که آنچه نقل شد قسمتی از یک شعر بلند اوست.

پ.ن 2: یکی از خوانندگان تذکر داد که این شعر از مزدک نیست بلکه پدر ایشون، آقای حشمت شفیعیان، این شعر رو سروده.
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 9:43  توسط شاه خاموش  | 

نه قراری نه دیاری که بر آن رو بگذارم            به چه شوقی به چه ذوقی دگر این ره بسپارم

                       چه امیدی به سپیدی که به رنگ شب تارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 20:41  توسط شاه خاموش  | 

نمی توانم زیبا نباشم
عشوه ای نباشم در تجلی جاودان !
چنان زیبایم من
که انسان زیباست
چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نا به خویش آذین می کند .
در جهان پیرامنم
هرگز خون عریانی جان نیست
و کبک را هراسناکی سرب از خرام باز نمی دارد.
چنان زیبایم من
که الله اکبر وصفی است نا گزیر که از من می کنی
زهری بی پاد زهرم در جلوه ی تو .
جهان اگر زیباست
مجیز حضور مرا می گوید

ابلها مردا
عدوی تونیستم من
انکار تو ام.

"احمد شاملو"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 12:24  توسط شاه خاموش  | 

 لحظاتی در زندگی پیش می آید که انسان ممکن است از زنده بودنش شرم کند از اینکه نفس میکشد و از اینکه هست. مطلبی خواندم که نمیدانم  در موردش چه باید گفت، گر چه حدیث همیشه ی تاریخ بوده است.با همه ی بی شرمی ذاتی ام از نوشتن هر گونه مطلب در این خصوص شرم دارم و شما را به اصل ارجاع میدهم.http://www.babakdad.blogfa.com/post-174.aspx

چگونه بغض فروخورده اش را فرياد خواهد زد؟و كي؟ «امين» را مي گويم. پسر ١٢ ساله اي كه برايم از خصوصي ترين راز دردناك زندگيش گفت.

غالبا"اين منم كه بدنبال خبر و ماجرا مي روم ولي گاهي هم خبر و ماجرا به سراغم مي آيد!مثل اين ماجرا كه با يك s.m.s اشتباهي به سراغم آمد!

ده دوازده روز قبل پيامكي روي تلفن همراهم گرفتم كه «فوري با من تماس بگير! مهمه!» شماره آشنا نبود اما بهتر ديدم تماس بگيرم.پسركي جواب داد و قبل از هر چيز حرفهايش را قطار كرد.گفت:«من امين پسر سيمين هستم. (اسامي را تغيير داده ام). اين s.m.s رو براي همه اسمهايي كه توي موبايل مامانم بود فرستادم تا به همه مشترياش بگم تو رو خدا ديگه بهش زنگ نزنيد.»

راستش فكر كردم شايد مادرش،فروشنده يكي از مغازه هاي محل باشد! اما يادم نمي آمد شماره ام را به فروشنده اي داده باشم.پرسيدم:« مادر شما چي ميفروشن پسرم؟»كمي مكث كرد.بعد با خجالت و آرام گفت: «تنش رو

اول شوك شدم.اما زود مسلط شدم و كمي آرامش كردم و بهش اطمينان دادم مادرش را نمي شناسم و شماره را اشتباه گرفته است.اما از چيزي كه پسرك درباره مادرش گفته بود،هنوز بهت زده بودم.«تنش رو مي فروشه»! باقي حرفهايش را ديگر نمي شنيدم. اما دست آخر چيزي گفت كه يقين كردم بايد او را ببينم!

***

امين يك پسر «ايراني» است.ايراني. اين را حتي براي «يك لحظه» هم فراموش نكنيد.هنوز نمي دانم اين پسر، چرا اينقدر زود بمن اطمينان كرد؟ گرچه اطمينانش بيجا نبود و من واقعا" به قصد كمك به ديدنش رفتم. و اگرچه بعد از حدود ٩ روز،هنوز هيچ كمكي نتوانسته ام به او و خانواده اش بكنم.با اجازه خودش، ماجرا و اسامي را با مختصري «ويرايش و پوشش» نقل مي كنم تا نه اسمها و نه مكانها،هويت او را فاش نكند.پس امين يك اسم مستعار است براي پسري كه مرا «امين» خود و امانتدار رازهايش دانست.پسري كه بعدا"دليل اعتمادش را گفت:«صداي شما، يه طوري بود كه بهتون اعتماد كردم.با اينكه چندتا مرد ديگه اي كه بهم زنگ زدن،فحش دادن و داغ كردن، اما شما عصباني نشدين و آرومم كردين.همون موقع حس كردم نياز دارم با يك بزرگتر حرف بزنم!يكي كه مثل پدر واقعي باشه.بزرگ باشه نه اينكن هيكلش گنده شده باشه!» حس كردم پسرك بايد خيلي رنج كشيده باشد كه اينطور پخته و بزرگتر از سنش بنظر مي آيد.

امين حدود ٢ ماه پيش فهميد مادرش، شروع به «تن فروشي» كرده است! مادرش كه «يك تنه» سرپرستي او و خواهر كوچكترش را برعهده دارد و زن جواني است كه امين مي گويد «زني معصوم مثل يك فرشته» است.اما اگر شما جزو جمعيت پانزده ميليوني فقير اين مملكت نيستيد، لابد اينجا و آنجا «شنيده ايد» كه در اين سرزمين، «خط فقر» به چنان جايي رسيده كه فرشته هاي بسياري به تن فروشي مجبور شده اند! امين از روز اولي كه مادرش بالاخره مجبور شد خودفروشي كند و به خانه دو پسر پولدار و نشئه رفت،خاطره سياهي دارد.مي گويد «خاطره سياه»! و اين تركيبي نيست كه يك بچه ١٢ ساله به كار ببرد، حتي اگر مثل او «باهوش و معدل عالي» باشد! اما غم، هميشه مادر شعر است.اندوه،مادر سخناني است كه گاه به شعر شبيه اند! و گاه خود شعرند...

***

 امین گفت آن روز مادرش ديگر ناچار بود، زيرا «هيچ هيچ هيچ راهي براي سير كردن من و خواهر ٨ ساله ام سراغ نداشت»!

مادر بيچاره و مستأصل،پيش از رفتن به خيابان و شروع فحشاء، حتی نماز هم خوانده بود و این طنز سیاه روزگار ماست. او كلي با خدايش حرف زده و نجوا کرده بود! شايد از خدا اجازه خواسته تا اين گناه ناگزير را انجام دهد! يا شايد پيشاپيش استغفار و توبه كرده! كسي نمي داند! شايد هم خدايش را سرزنش مي كرده است!کاش می شد فهمید او با خدا چه ها گفته است؟ در شبی که قصد کرده برای نجات فرزندانش از زردی و گرسنگی، به آن عمل تن دهد.اين سئوال بزرگ همیشه در ذهن من هست كه او با خدا چه ها گفته است؟

بعد به قول امين با دلزدگی و اشکی که تمام مدت از بچه هایش پنهان می کرد،کمی به خودش رسید و خانه و خواهر كوچكتر را به امين سپرد و رفت! امين مطمئن شده بود مادرش تصميم سخت و مهمی گرفته است.چون در آخرين نگاه،بالاخره خيسي چشمان مادر بيچاره را ديد.

چند ساعتي گذشت. خواهرش خوابيد ولي امين با نگرانی،چشم براه ماند: « حدود ١٢ شب مامانم كليد انداخت و اومد تو! ظاهرش خیلی کوفته و خسته تر از وقتاي ديگه ای بود كه براي پيدا كردن كار يا پول یا خريدن جنس قرضي بيرون مي رفت و معمولا" سرخورده و خسته برمي گشت. مانتوش بوي سيگار مي داد.مادرم هيچوقت سيگار نمي كشه.با اینکه نا نداشت،ولي مستقيم رفت حمام. رفتم روسري و مانتوشو بو كردم. مطمئن شدم لباسهاش بوي مرد ميدن.از لاي كيفش يه دسته اسكناس ديدم! با اینحال  يكهو شرم کرده.از اينكه درباره مامان خوبم چنين فكر بدي كرده ام، خجالت كشيدم.گفتم شايد توي تاكسي،بوي سيگار گرفته باشد!گفتم شايد پولها را قرض كرده باشد! اما يكهو از داخل حمام،صداي تركيدن یک چیز وحشتناك بلند شد. بغض مامان ترکید و های های گریه اش بلند شد...»

***

دو جوان كه در آن شب، فقط به اندازه اجاره ٢ماه خانه خانواده امين، گراس و مشروب و مخدرمصرف كرده بودند،طبیعتا" آنقدرها جوانمرد نبودند كه از يك «مادر مستأصل» بگذرند و او را بدون آزار و با اندكي كمك و اميدبخشي از اين كار پرهيز دهند.

امين از آن شب که مادر را مجاب کرد با او صادق باشد و همه چیز را از او شنید،دنیای متفاوتی را پیش روی خود دید. بقول خودش این اتفاق،یک شبه پیرش کرد.او دیگر نه تمرکز درس خواندن دارد و نه دلزدگی و بدبینی،چیزی از شادابی یک نوجوان دوازده ساله برای او باقی گذاشته است.امین آينده اي بهتر از اين براي خواهر كوچكش نمي بيند که روزی،به زودی، او نیز به تن فروشی ناگزیر شود.

چند بار؟ چند بار كبودي آزار مردان غریبه را روي بازوها و پاي مادرش ديده باشد،كافي است؟ چند بار ديوانه شدن و به خروش آمدن مادرش را ديده باشد، كافي است تا چنان تصميمی بگيرد؟ امين كليه خود را به معرض فروش گذاشته است.اما می گوید تا می بینند بچه ام،پا پس می کشند و گواهی از بزرگترهایم می خواهند:«نه! اینطور نمی شه!»

امین می خواهد بداند آیا می تواند کار بزرگتری بکند؟ کاری که مادر فرشته خو و خواهرکش را، برای همیشه از این منجلاب نجات بدهد؟

او واقعا" دارد تحقيق و بررسی مي كند كه آيا مي تواند اعضاي بدنش را تك به تك پيش فروش كند؟ و آيا مي تواند به كسي اطمينان كند كه امانتدارانه، بعد از مرگش، اعضايش را تك به تك به بيماران بفروشد و پولشان را بگیرد و با امانت داری به مادر و خواهرش بدهد؟و اینکه چگونه مرگی، کمترین آسیبی به اعضای قابل فروشش خواهد رساند؟ تصادف؟ سم؟ سیم برق؟

شايد براي يافتن آن فرد امانتدار، او حاضر شد  راز بزرگش را بمن بگويد.مني كه كشش درك انجام چنين كاري را از يك پسربچه نداشتم تا آنكه از نزدیک ديدم.و وقتی دیدم، آرزو کردم که ای کاش روزگار از شرم این واقعه، به آخر می رسید.

***

از او خواسته ام فرصت بدهد شايد فكري كنم.شاید راهی باشد.از وقتي كه با حرفه ام  آشناتر شده،اصرار دارد خودم اين مسئوليت را قبول كنم و «وكيل بدن» او شوم! خودش اين عبارت را خلق كرده. «وكيل بدن»! ذهن اين پسر دوست داشتني، سرشار از تركيبهاي تازه و کلمات بدیع و زيباست.

در شروع،سئوالم اين بود كه امين ١٢ ساله كي و چطور بغضش را فرياد خواهد زد؟ و حال مي پرسم وقتي بغض او و امثال او تركيد،اين جامعه ما چگونه جامعه اي خواهد شد؟و چه چيزي از آتش خشم فریاد او در امان مي ماند؟

ذهنم بيش از گذشته درگير اين نوع «بدن فروشي» شده و كار اين پسر را، يك فداكاري «پيامبرانه» مي دانم كه پيام بزرگي براي همه ما و شما دارد.این روزها دایم دارم به راهها فکر می کنم.آیا راهی هست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 14:32  توسط شاه خاموش  | 

پس کی تمام میشوی ای دیریافته ی با شکوه که از هوس در آغوش کشیدنت لبریزم.

پ.ن: خونه یعنی ... همه چیز

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 13:13  توسط شاه خاموش  | 

 انگار ظهر تابستان بود، آفتاب می غرید. قطرات جاری بر پیشانی، چشمانم را میسوزاند. هیچ جا را نمی دیدم. حیران و امیدوار می رفتم. دره های عمیق بر راه و پلی ناگاه بر آمده از بی کرانگی و بر گرده اش روان ارابه های آتشین و بر کناره اش وزان نسیمی از جنس تابستان.به زیر سایه اش لختی آسودم ـــ پل را میگویم ـــ و انتظار چه شیرین است آنگاه که دنیا سر میرسد. و دنیا سر رسید. با تمامی غریبگیمان دست در دست روان شدیم. چه دور بود افقی که نزدیک مینمود. دنیا تشنه بود و من تشنه ی دنیا. چراها آزارمان می داد. فریاد زدم To quiero و دنیا نفهمید، درکم نکرد. باز گفتم Hoy tengo ganas de ti  سرش را با تاسف جنباند. همچون دخترکان کولی محله ی  لاوا پی يس بود و من نمیدانستم در کجای جهان ایستاده ام. دنیای من بخیل بود و از پستان های کوچکش هیچ شیری تراوش نکرد. دنیای من گاو لاغر خواب یوسف بود و گاو چاق هوسم را خورد و من ارضاء شدم.                                       باز مدهوش و مست و خراب، حیرانم و دلم دنیا را می خواهد.

پ.ن: ای گور بابای شرق دور

پ.ن: لاوا پی یس یکی از محله های مرکزی مادرید، که از همه قماش و همه ملیتی اونجا پیدا میشه.معروفه که اگه چشمای یه نفر رو ببندند و ولش کنند اونجا هرگز نمیفهمه تو کدوم کشوره در کل جای با حالیه اگه راتون افتاد حتمآ یه سری بزنید

hoy tengo ganas de ti 

یعنی همین امروز دلم میخواد پیشم باشی.اسم یه ترانه ی زیبای اسپانیایی هم هست

to quiero 

یعنی دوست دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 15:20  توسط شاه خاموش  | 

پنجشنبه صبح اثاث کشی کردم. گرچه خیلی سخت بود ولی بالاخره انجام شد. همه ی وسایل رو همینجوری ریختم کف خونه. باید یه روز توی این هفته برم اونجا، البته به همراه یه خانم کارگر چون کار من تنها نیست،  اول همه جا رو تمیز کنیم و بعد وسایل رو چیدمان کنم. عجب بار گنده ای از روی دوشم برداشته شد. همیشه قبل از اینکه کاری رو شروع کنم، خیلی به نظرم سخت میاد ولی وقتی وارد میشم تموم میشه و میره پی کارش.

پ ن: این حس نوستالژیک دست از سرم بر نمی داره.

پ ن: به قول ملوس خانوم:(( خونمون عوض شده خاطراتمون که تموم نشده)).

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 10:3  توسط شاه خاموش  | 

 
ثبت ایمیل برای دریافت آخرین اخبار مربوط به میرحسین موسوی: