در پست قبلی آرزوی آمفاکتوس کردم ولی درست که فکر میکنم میبینم حیفه این همه خشم خاموش بمونه پس:
خشم و خشم و خشم
فریاد و فریاد و فریاد
مرگ سرخ، چشم به راهم باش
پ.ن: کاش میتونستم سرِ تو هم فریاد بزنم.
در خبرها آمده بود به دلیل وقوع خشکسالی، برنج کاران از کاشت برنج خودداری کنند. با کمی تامل در خشکسالی و بی بارانی امسال و سرمای بی سابقه ای که زمستان از سر گذراندیم و ... شدیدآ معتقد شده ام در این مملکت انسانی شریر زندگی میکند که تمامی این وقایع، کفاره ی اعمال و طرز تفکر و گناهان و ... اوست.از اینرو خواهشمندم در صورتی که چنین فردی را میشناسید به این جانب معرفی کرده تا ـــ به دست بوسش رفته شاید به نان و نوا و پست و مقامی ـــ رسیدیم.
پ.ن۱: از اینکه امشب هم کنارم موندی و نرفتی، دمت گرم.
پ ن۲:
مرا گویی که رایی ؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی ؟ من چه دانم ؟
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون بر آیی ؟ من چه دانم ؟
منم در موج دریاهای عشقت
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی ، کجایی ؟ من چه دانم ؟
مرا گویی به قربانگاه جانها
مرا گویی به قربانگاه جانها
نمیترسی که آیی ؟ من چه دانم ؟
مرا گویی چه میجویی دگر تو ،
ورای روشنایی ، من چه دانم ؟
شبی بربود ناگه شمس تبریز،
شبی بربود ناگه شمس تبریز،
ز من یکتا دوتایی ، من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست ؟
اگر مرغ هوایی این قفس چیست؟
من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟
من چه دانم ؟ من چه دانم ؟ من چه دانم ؟
بعضی از این دختر زشتا هستن که همچین خودشون و توی چادر چاقچور میپیچن که یکی ندونه فک میکنه سیندرلان بعد از هزار سالم یه زشت تر از خودشون پیدا می شه و بله ازدواج میکنن بعدم از صب تا شب چادر ملی به سر دور شوهرشون می گردن و میگن عسلم عسلم، حالا اسم عسلش در اصل ابوذره و ...
پ ن:به تو هیچ ربطی نداره که رابطشون با هم چه جوریه خیلی هم بی جا میکنی به قیافه و اسم و اعتقادات مردم خندت می گیره مرتیکه ی الاغ بی اعتقاد.
